﻿<?xml version="1.0" encoding="utf-8"?>
<rss version="2.0">
  <channel>
    <title>سه روز پيش</title>
    <description>3roozpish's description</description>
    <link>http://3roozpish.persianblog.ir/</link>
    <copyright>PersianBlog</copyright>
    <managingEditor>مرضيه رسولی</managingEditor>
    <lastBuildDate>Sat, 06 Feb 2010 10:39:05 GMT</lastBuildDate>
    <docs>http://backend.userland.com/rss</docs>
    <generator>PersianBlog</generator>
    <item>
      <title>لیلای من کجا می‌بری</title>
      <description>&lt;p class="MsoNormal" style="text-align: right; direction: rtl; unicode-bidi: embed;"&gt;&lt;span style="font-family: &amp;quot;Arial&amp;quot;,&amp;quot;sans-serif&amp;quot;;" lang="FA"&gt;توی خونه&amp;zwnj;ت همه چیز مصداق بارز جرمه . لپ&amp;zwnj;تاپت که مواظب بودی چیزی روش نریزه مبادا به گا بره، براش پسورد گذاشتی تا فقط خودت و یکی دونفر دور و وریات بهش دسترسی داشته باشن، پر از فولدرای موزیک و کلیپ و عکس و نوشته س، به موقع شارژش کردی و حواست بوده وقتی به برقه باطریش رو دربیاری تا باطریه به گا نره، همیشه مواظب بودی ضربه نبینه. کامپیوتر شخصی&amp;zwnj;ت که دادی آنتی&amp;zwnj;ویروس حسابی روش نصب کرده&amp;zwnj;ن و هر وقت که به اینترنت وصل می&amp;zwnj;شی حواست هست آپدیتش کنی، فلش مموری ویروسی نمی&amp;zwnj;کنی توش، دسکتاپش مرتب و تمیزه و یه عکس از دوستت که رفته و اینجا نیست گذاشتی روش، همه چیز دسته&amp;zwnj;بندی شده و فولدر فولدره تو درایو اف، انواع و اقسام برنامه&amp;zwnj;ها از فتوشاپ تا ادوب اودیشن و دیکشنریای مختلف و خلاصه چیزای جورواجور رو به مرور زمان روش نصب کردی که بعد که لازمشون داشتی به چه کنم چه کنم نیفتی. موبایلت با همه&amp;zwnj;ی شماره تلفنا و عکسا و اس&amp;zwnj;ام&amp;zwnj;اسایی که از قدیم و ندیم مونده و دلت نمی&amp;zwnj;یومده پاکشون کنی، حواست همیشه بوده موبایله رو جایی جا نذاری، گم نکنی، صدای موتور می&amp;zwnj;شنیدی از پشت سفت&amp;zwnj;تر تو دستت نگهش می&amp;zwnj;داشتی. فیلمایی که از گوشه&amp;zwnj;ی خیابون خریدی، از فیلمی کاردرستی که آرشیوش حرف نداره خریدی، از کسی دودر کردی، &lt;span&gt;&amp;nbsp;&lt;/span&gt;قرض کردی، دادی برات رایت کردن، به در و دیوار زدی داشته باشی&amp;zwnj;ش، دوستت برات از خارج اورجینالشو فرستاده، هرکی خواسته تا التماس نکرده بهش قرض ندادی، سی&amp;zwnj;دی&amp;zwnj;های موزیک که هرکدومشون یه داستان دارن که از کجا اومدن و چه&amp;zwnj;جوی داریشون. دفترچه&amp;zwnj;ای که توش می&amp;zwnj;نویسی و از همه قایمش کردی، حواست بوده&lt;span&gt;&amp;nbsp; &lt;/span&gt;موقع نوشتنت کسی نبیندت، آلبوم عکسا که با دوربین زیمنس گرفته شده، با دوربین یاشیکا، با دوربین بابا، با دوربین خاله مهناز، از آلبوم این و اون کش رفتی، نگاتیوا رو گرفتی زود دادی ظاهر کردن و پس دادی به صاحبش و پشت بیشترشون تاریخی که عکس گرفته شده و جایی که عکس گرفته شده رو نوشتی. محتویات کشوی میز و صندوق عقب ماشین، بطریای خوشگلی که بعد از استفاده دلت نیومده دور بندازی، همه چیز مصداق بارز جرمه &lt;span&gt;&amp;nbsp;&lt;/span&gt;و فقط چیزایی مصداق بارز جرم نیست که بردنشون احتیاج به کامیون داره. مثل کمد لباسا و ماشین لباسشویی و گاز چهار شعله و یخچال و جاکتابی و کاناپه و میز ناهارخوری و فرش. چیزمیزای شخصی&amp;zwnj;ت که قابل جابه&amp;zwnj;جایی باشه در یک لحظه به گا می&amp;zwnj;ره. اصلن هر چیزی که قابل جابه&amp;zwnj;جائیه، امکان به گا رفتنش بیشتره. &lt;/span&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&amp;nbsp;&lt;/p&gt;</description>
      <link>http://3roozpish.persianblog.ir/post/486</link>
      <author>مرضيه رسولی</author>
      <comments>http://comments.persianblog.ir/?blogID=3793&amp;postID=4180513</comments>
      <guid isPermaLink="False">tag:Persianblog.ir,2003:blog-3793.post-4180513</guid>
      <pubDate>Sat, 06 Feb 2010 10:39:05 GMT</pubDate>
    </item>
    <item>
      <title>نمی‌دانم چه کنم لطفن راهنمایی‌ام کنید</title>
      <description>&lt;p class="MsoNormal" dir="rtl"&gt;&lt;span style="font-size: 8pt; font-family: Tahoma; color: black;" lang="FA"&gt;آدما در مقابل تعریفایی که ازشون می&amp;zwnj;شه نمی&amp;zwnj;تونن مقاومت کنن. فک می&amp;zwnj;کنم هیچی مثل این تعریفا نمی&amp;zwnj;تونه سپر دفاعیشون رو زمین بندازه و بی&amp;zwnj;دفاعشون کنه. یعنی تو در خلال تعریف از کسی بردار چیزایی رو هم که تا دیروز سرشون باهات جنگ می&amp;zwnj;کرده بهش بگو، تاب مقاومت نداره و دلش نمی&amp;zwnj;یاد از اون عرشی که فرستادیش، &lt;span&gt;&amp;nbsp;&lt;/span&gt;به دست خودش به فرش برسه. &lt;span&gt;&amp;nbsp;&lt;/span&gt;&lt;span&gt;&amp;nbsp;&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p class="MsoNormal" dir="rtl"&gt;&lt;span style="font-size: 8pt; font-family: Tahoma; color: black;" lang="FA"&gt;من یه چیزی می نویسم که خودم خوشم نمی&amp;zwnj;یاد ازش. چیزی واسه گفتن نداره و شایدم داره ولی بد گفتمش. قضیه اصلن فروتنی چندش&amp;zwnj;آور نیست. می&amp;zwnj;بینم ایراد داره اما نمی&amp;zwnj;تونم کاری کنم باهاش. می&amp;zwnj;گم خب حالا این قدر هم اهمیت نداره که همه&amp;zwnj;ی چیزایی که فک می&amp;zwnj;کنم عالی و باحاله پابلیش کنم. بیشتر وقتا واسه خلاص شدن از شر چیزایی که نوشتم پابلیششون می&amp;zwnj;کنم. که یعنی تموم شده رفته و دیگه نیا بهش فک کن و این جمله رو اضافه کن و اون جمله رو کم کن و نوشته رو از اینی که هست بدتر کن. بده بره. نوشته پابلیش می&amp;zwnj;شه و یک&amp;zwnj;دفعه سیل تعریف&amp;zwnj;هایی که دیگه الان به وسیله&amp;zwnj;ی لایک زدن خیلی ملموس شده سرازیر می&amp;zwnj;شه. یکی که حرفشو قبول داری و می&amp;zwnj;گی اگه ازت ایرادی بگیره باید فوری بری ایرادتو درست کنی بهت ایمیل می&amp;zwnj;زنه که کولاک کردی. به خودت می&amp;zwnj;گی با این تعریف هم خودشو خراب کرد هم منو. یکی شر می&amp;zwnj;کنه نوشته&amp;zwnj;تو و می&amp;zwnj;گه محشر. این همون آدمیه که هفته&amp;zwnj;ی پیش پای یه نوشته&amp;zwnj;ی دیگه نوشته بود محشر و تو نوشته&amp;zwnj;هه رو خوندی و تعجب کردی که آدمه چقدر محشراشو راحت خرج می&amp;zwnj;کنه. اما حالا که نوبت خودت شده قضیه فرق می&amp;zwnj;کنه. بعد ایمیل دوم و نت سوم و لایک پنجاهم. می&amp;zwnj;ری دوباره نوشته&amp;zwnj;تو می&amp;zwnj;خونی و به خودت می&amp;zwnj;گی به اون بدی هم نیست که فکر می&amp;zwnj;کردم. لایک صدم. می&amp;zwnj;ری یه بار دیگه نوشته رو می&amp;zwnj;خونی و می&amp;zwnj;گی نه بابا خوب نوشتم و تموم جمله&amp;zwnj;های خزعبلت یه جور دیگه به چشمت می&amp;zwnj;یاد و توجیهش می&amp;zwnj;کنی. مقاومتت رو در مقابل خودت ازت می&amp;zwnj;گیرن. یکی از بزرگترین ایرادایی که در خودم می&amp;zwnj;بینم همینه و وقتی دارن ازم تعریف می&amp;zwnj;کنن خیلی مشمئز کننده&amp;zwnj;ام. &lt;span&gt;&amp;nbsp;&lt;/span&gt;نمی&amp;zwnj;تونم به خودم مسلط باشم. نمی&amp;zwnj;تونم افسار قضیه رو تو دستم بگیرم. &lt;/span&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&amp;nbsp;&lt;/p&gt;</description>
      <link>http://3roozpish.persianblog.ir/post/485</link>
      <author>مرضيه رسولی</author>
      <comments>http://comments.persianblog.ir/?blogID=3793&amp;postID=4157281</comments>
      <guid isPermaLink="False">tag:Persianblog.ir,2003:blog-3793.post-4157281</guid>
      <pubDate>Mon, 01 Feb 2010 07:09:06 GMT</pubDate>
    </item>
    <item>
      <title>تکرار</title>
      <description>&lt;p class="MsoNormal" style="text-align: right; direction: rtl; unicode-bidi: embed;"&gt;&lt;span style="font-family: &amp;quot;Tahoma&amp;quot;,&amp;quot;sans-serif&amp;quot;;" lang="AR-SA"&gt;در رمان "وجدان زنو" در همان صفحات اولش که راوی دارد شرح سیگاری شدن خودش را می&amp;zwnj;دهد و کابوسی به نام "ترک سیگار" را، مادر راوی ، او را حوله پیچ کرده و خوابانده روی کاناپه و خودش مشغول خیاطی است، اتاقی که راوی تویش خوابیده اتاق بزرگ و خنکی است که بعدها حرص جا و مکان باعث می&amp;zwnj;شود از آن دو اتاق درست شود. پدر راوی به محض اینکه وارد خانه می&amp;zwnj;شود، مادر را صدا می&amp;zwnj;زند و به او می&amp;zwnj;گوید فکر می&amp;zwnj;کند دیوانه شده. چون مطمئن است نیم ساعت قبل سیگار نیمه&amp;zwnj;تمامش را روی لبه میز گذاشته و حالا می&amp;zwnj;بیند نیست. می&amp;zwnj;گوید احساس می&amp;zwnj;کند یک جایی از حافظه&amp;zwnj;اش خوب کار نمی&amp;zwnj;کند یا اینکه رفته&amp;zwnj;رفته دارد حافظه&amp;zwnj;اش را از دست می&amp;zwnj;دهد. مادر لبخند می&amp;zwnj;زند و به او می&amp;zwnj;گوید این خیلی عجیب است چون بعد از ناهار هیچ&amp;zwnj;کس وارد این اتاق نشده است. پدر می&amp;zwnj;گوید برای همین است که فکر می&amp;zwnj;کند دیوانه شده و از اتاق بیرون می&amp;zwnj;رود. راوی لای چشم&amp;zwnj;هایش را باز می&amp;zwnj;کند و به مادرش نگاه می&amp;zwnj;کند که خیاطی را از سر گرفته اما لبخندی که علتش ترس بی&amp;zwnj;مورد پدر برای دیوانه شدن است، همچنان به لبش است. تصویر داستان را توی ذهنتان می&amp;zwnj;سازید. آن اتاق بزرگ و خنک را توی ذهنتان تجسم می&amp;zwnj;کنید که شاید بی&amp;zwnj;شباهت به اتاق بزرگی که عینش را جایی دیده&amp;zwnj;اید نباشد. برای راوی و مادر و پدرش قیافه&amp;zwnj;ای درست می&amp;zwnj;کنید و هرجا حرفی از آنها می&amp;zwnj;شود قیافه&amp;zwnj;ای که ساخته&amp;zwnj;اید می&amp;zwnj;آید توی ذهنتان. من بی&amp;zwnj;اینکه متوجه باشم مادر راوی را با روسری تصور می&amp;zwnj;کردم. آدم توی خانه&amp;zwnj;ی خودش آن هم در کشوری اروپایی روسری سرش نمی&amp;zwnj;کند اما من در ایران که دارم این داستان را می&amp;zwnj;خوانم او را تصور می&amp;zwnj;کنم که روسری گلدارش را زیر چانه سفت گرده زده و پیراهن بلندی پوشیده است، درست مثل سریال&amp;zwnj;ها و خیلی از فیلم&amp;zwnj;های ایرانی که تصویری تحریف شده از درون خانه را نمایش می&amp;zwnj;دهند. تصویری که می&amp;zwnj;رود می&amp;zwnj;نشیند در ناخودآگاه ذهنت و اینطوری داستانی را که داری می&amp;zwnj;خوانی به گند می&amp;zwnj;کشد. بعد هی مجبوری مبارزه کنی و تصویرهای داستان را توی ذهنت تصحیح کنی ومدام به خودت نهیب بزنی و خودت را از طناب سفت سانسور که به دورت پیچیده&amp;zwnj;ای رها کنی. البته شاید تصویری که من از آن مادر بخت&amp;zwnj;برگشته در ذهن خودم ساخته بودم تصویر نادری باشد که هیچ&amp;zwnj;کس با خواندن "وجدان زنو" آن را توی ذهنش نسازد. حالا وقت گفتن این جمله نخ&amp;zwnj;نما شده است که به اندازه آدم&amp;zwnj;هایی که یک داستان را می&amp;zwnj;خوانند برای آن داستان تصویر ساخته می&amp;zwnj;شود و این خاصیت ادبیات است. در سینما و تئاتر با یک تصویر قطعی مواجه هستید. دستتان برای اینکه تصور کنید لبخند مادر راوی وقتی داشت خیاطی می&amp;zwnj;کرد چه شکلی بود و چه کیفیتی داشت و این لبخند چقدر چین به گوشه لبها و چشم&amp;zwnj;هایش اضافه کرده بود و آیا وقتی می&amp;zwnj;خندید دندان&amp;zwnj;هایش پیدا بود یا نه، بسته است. این لبخند را با قطعیت توی تلویزیون، روی پرده سینما و صحنه تئاتر می&amp;zwnj;بینید اما در ادبیات آزادید آدم&amp;zwnj;ها را با قیافه&amp;zwnj;ای تصور کنید که تمام و کمال مال خودتان است. می&amp;zwnj;توانید آزمایش کنید. توی جمعی که همه "وجدان زنو" را خوانده&amp;zwnj;اند از آدم&amp;zwnj;ها بخواهید تصویر خودشان را از آن اتاق بزرگ و خنکی که راوی در آن خوابیده بود، توضیح دهند. یعنی چیزهایی از اتاق که در داستان نیامده اما شما وقت خواندنش تصور کرده&amp;zwnj;اید مثلاً پنجره&amp;zwnj;های بزرگ و نورگیرش یا پرده&amp;zwnj;های توری سفیدش که باد تکانشان می&amp;zwnj;دهد یا کف چوبی اتاق را. می&amp;zwnj;توانید توی تخیل خود تمام قید و بندهای سانسور را کنار بزنید و ادبیات این امکان را به شما می&amp;zwnj;دهد، چون دستتان را برای تخیل بازتر می&amp;zwnj;گذارد. وقتی یک داستان ایرانی می&amp;zwnj;خوانید لازم نیست خانواده ایرانی را با همان تصویری که توی تلویزیون و سینما و تئاتر نشانتان داده&amp;zwnj;اند به خاطر بیاورید، می&amp;zwnj;توانید آن چیزی را که واقعا وجود دارد، جایگزین کنید. شاید یکی از دلایلی که از فیلم&amp;zwnj;هایی که از یک رمان اقتباس کرده&amp;zwnj;اند راضی نیستیم و به نظرمان فیلم&amp;zwnj;ها همیشه ضعیف&amp;zwnj;تر از داستانی هستند که توی کتاب نوشته شده&amp;zwnj;اند همین باشد. قطعیتی درباره تصوراتمان و تصویرهایمان می&amp;zwnj;دهند که دوست ندا&amp;zwnj;ریم و فکر می&amp;zwnj;کنیم از آنچه باید باشد، دور است&lt;/span&gt;&lt;span style="font-family: &amp;quot;Tahoma&amp;quot;,&amp;quot;sans-serif&amp;quot;;"&gt;. &lt;/span&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&amp;nbsp;&lt;/p&gt;</description>
      <link>http://3roozpish.persianblog.ir/post/484</link>
      <author>مرضيه رسولی</author>
      <comments>http://comments.persianblog.ir/?blogID=3793&amp;postID=4118631</comments>
      <guid isPermaLink="False">tag:Persianblog.ir,2003:blog-3793.post-4118631</guid>
      <pubDate>Sun, 24 Jan 2010 10:59:25 GMT</pubDate>
    </item>
    <item>
      <title>قصاص</title>
      <description>&lt;p class="MsoNormal" style="text-align: right;" align="right"&gt;&lt;span style="font-family: &amp;quot;Tahoma&amp;quot;,&amp;quot;sans-serif&amp;quot;;" lang="FA"&gt;گفتم در دسترس نبودی. گفت در دسترس بودم همه زنگ می زدن و حرف می زدم و در دسترس بودم. گفتم خب گوشیت می&amp;zwnj;گفت در دسترس نیستی دروغ که نمی&amp;zwnj;گم. گفت منم دروغ نمی&amp;zwnj;گم که در دسترس بودم. گفتم یعنی من زنگ نزدم و دارم دروغ می&amp;zwnj;گم که در دسترس نبودی؟ گفت منم دروغ نمی&amp;zwnj;گم که در دسترس بودم و با خیلیا حرف زدم. گفتم چرا اینجوری می&amp;zwnj;کنی تو؟ داد زد خودت چرا اینجوری می&amp;zwnj;کنی؟ گفتم چه جوری می&amp;zwnj;کنم؟ گفت هیچی. هیچی و سکوت. حالا شما وارد لحظه&amp;zwnj;ی حساس و تعیین&amp;zwnj;کننده&amp;zwnj;ای می&amp;zwnj;شوید که باید عادی سازی کنید و نشان دهید آن&amp;zwnj;قدر بزرگ شده&amp;zwnj;اید و منطقی هستید که آن لحظه&amp;zwnj;ی عوضی را خیلی سریع به لحظه&amp;zwnj;ای مطبوع تبدیل می&amp;zwnj;کنید و نمی&amp;zwnj;گذارید سکوت خیلی طولانی&amp;zwnj;تر از یک نفس عمیق شود. آن اسب چموش همکلامی را به مسیر خب ولش کن چه خبر؟ این صدای چیه داره می&amp;zwnj;یاد؟ داری چی گوش می&amp;zwnj;دی؟ هدایت کنید در حالی که اگر بزرگ بودن و منطقی بودن دست و پایتان را نبسته بود گوشی را بدون حرف اضافه می&amp;zwnj;گذاشتید و پنج دقیقه بی&amp;zwnj;حرکت می&amp;zwnj;نشستید و بعد میل بافتنی را دست می&amp;zwnj;گرفتید و یکی از زیر یکی از رویتان را می&amp;zwnj;بافتید. یا در ماشین را باز می&amp;zwnj;کردید پیاده می&amp;zwnj;شدید و از لای ماشین&amp;zwnj;ها رد می&amp;zwnj;شدید و می&amp;zwnj;رفتید آن&amp;zwnj;طرف خیابان توی پیاده&amp;zwnj;رو. یا اگر می&amp;zwnj;ایستاد سوار ماشین شوید و کنار در ماشین منتظر می&amp;zwnj;ماند که راننده حرکت کند، شیشه&amp;zwnj;ی پنجره را می&amp;zwnj;دادید بالا و روبرو را نگاه می&amp;zwnj;کردید. یا پایش را می&amp;zwnj;گرفتید کشان&amp;zwnj;کشان روی سرامیک&amp;zwnj;ها می&amp;zwnj;سراندید و از در می&amp;zwnj;انداختیدش بیرون و در را رویش می&amp;zwnj;بستید. یا توی پیاده&amp;zwnj;رو دستش را ول می&amp;zwnj;کردید و شروع می&amp;zwnj;کردید دویدن. یا توی چتباکس اینویزیبل می&amp;zwnj;شدید و خودش را می&amp;zwnj;کشت هم جواب نمی&amp;zwnj;دادید. یا از هواپیما پیاده می&amp;zwnj;شدید و عطای سفر تفریحی به اروپا را به لقایش می&amp;zwnj;بخشیدید. یا وقت رنگ کردن دیوارهای خانه، سطل رنگ را می&amp;zwnj;پاشیدید توی صورتش و می&amp;zwnj;رفتید توی آشپزخانه برای خودتان چای می&amp;zwnj;ریختید. یا وقت بریدن نان&amp;zwnj;ها با چاقوی نان&amp;zwnj;بری، چاقو را تا دسته توی شکمش فرو می&amp;zwnj;کردید و می&amp;zwnj;کشیدید بیرون و به بریدن نان&amp;zwnj;ها ادامه می&amp;zwnj;دادید. یا اگر همان لحظه به خواب می&amp;zwnj;رفت بالش را می&amp;zwnj;گذاشتید روی سرش آن&amp;zwnj;قدر فشار می&amp;zwnj;دادید که از دست و پا زدن بیفتد و متواری می&amp;zwnj;شدید. آن لحظه، آن لحظه&amp;zwnj;ای که قرار است بزرگی خود را به کسی ثابت کنید، ریدم توی آن لحظه. &amp;zwnj;&amp;zwnj;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&amp;nbsp;&lt;/p&gt;</description>
      <link>http://3roozpish.persianblog.ir/post/483</link>
      <author>مرضيه رسولی</author>
      <comments>http://comments.persianblog.ir/?blogID=3793&amp;postID=4113702</comments>
      <guid isPermaLink="False">tag:Persianblog.ir,2003:blog-3793.post-4113702</guid>
      <pubDate>Sat, 23 Jan 2010 10:17:34 GMT</pubDate>
    </item>
    <item>
      <title>و تنهایی من شبیخون حجم تو را پیش‌بینی نمی‌کرد</title>
      <description>&lt;p class="MsoNormal" style="text-align: justify;" dir="rtl"&gt;&lt;span style="font-size: 8pt; font-family: Tahoma; color: black;" lang="FA"&gt;خبرهای زلزله هائیتی را گوش کردیم و زل زدیم به تصاویر. آدم&amp;zwnj;ها را بعد از چهار روز زنده و آش و لاش از لای آوار می&amp;zwnj;کشیدند بیرون. آدم&amp;zwnj;ها می&amp;zwnj;دویدند و همدیگر را هل می&amp;zwnj;دادند و همدیگر را می&amp;zwnj;زدند و زیر دست و پا له می&amp;zwnj;کردند که خودشان بسته کمکی را دریافت کنند. نیروهای کمکی برای راحت شدن از شرشان باتوم&amp;zwnj;هایشان را بلند می&amp;zwnj;کردند و ادای زدن در می&amp;zwnj;آوردند، شاید هم می&amp;zwnj;زدند. &lt;/span&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p class="MsoNormal" style="text-align: justify;" dir="rtl"&gt;&lt;span style="font-size: 8pt; font-family: Tahoma; color: black;" lang="FA"&gt;ناخودآگاه نشستم به همذات&amp;zwnj;پنداری کردن. تهران زلزله آمده بود. دیدم که مدیرمسئول روزنامه&amp;zwnj; کنارم دارد با لباس&amp;zwnj;های پاره و زانوی زخمی و کتف در رفته به سمت امدادگران می&amp;zwnj;دود و مدام من از او جلو می&amp;zwnj;زنم و او از من، تا اینکه به کامیون بسته&amp;zwnj;های غذا و لباس می&amp;zwnj;رسیم.&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p class="MsoNormal" style="text-align: justify;" dir="rtl"&gt;&lt;span style="font-size: 8pt; font-family: Tahoma; color: black;" lang="FA"&gt;&lt;span&gt;&amp;nbsp;&lt;/span&gt;آنجا آشناهای زیادی را می&amp;zwnj;بینیم اما خودمان را می&amp;zwnj;زنیم به ندیدن و غریبه بودن یا اینکه اصلاً برایمان مهم نیست. وقت تعارف و آقا رضا سلام چطوری شما کجا اینجا کجا نیست. همدیگر را هل می&amp;zwnj;دهیم و می&amp;zwnj;کشیم و می&amp;zwnj;فشاریم که نه،&amp;zwnj; فشار می&amp;zwnj;دهیم و موش&amp;zwnj;های زیادی زیر دست&amp;zwnj;وپایمان له می&amp;zwnj;شوند. من که همیشه از موش می&amp;zwnj;ترسیدم عین خیالم نیست. موش&amp;zwnj;ها همه جا پخشند و خیلی بیشتر از ما هستند. به ازای هر نفر ایرانی، 24 موش وجود دارد. شهرداری فرصت را غنیمت شمرده و پنل طرح موش&amp;zwnj;زدایی از پایتخت را همه جا نصب کرده و قصد دارد چهره&amp;zwnj;ی پایتخت را برای همیشه از موش پاک کند و محمدباقر قالیباف هم با هیأت همراه آمده برای بازدید از این طرح و مدام سرش را به نشانه&amp;zwnj;ی رضایت تکان می&amp;zwnj;دهد. &lt;/span&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p class="MsoNormal" style="text-align: justify;" dir="rtl"&gt;&lt;span style="font-size: 8pt; font-family: Tahoma; color: black;" lang="FA"&gt;ماموران شهرداری چهاردست و پا زیر پاهای ما راه می&amp;zwnj;روند و موش&amp;zwnj;ها را می&amp;zwnj;اندازند توی گونی و ما به آنها هم لگد می&amp;zwnj;زنیم تا اینکه نخستین بسته غذایی از ماشین پرت می&amp;zwnj;شود بیرون و ما به اهتزاز درآمدنش و رقص دوارش را مثل شهابی که در شب درخشیدن می&amp;zwnj;گیرد، در آسمان دنبال می&amp;zwnj;کنیم در حالی که دست&amp;zwnj;هایمان را رو به آسمان گشوده&amp;zwnj;ایم و برای هل دادن بقیه از کمر و شانه و پاها کمک می&amp;zwnj;گیریم. خیلی طول می&amp;zwnj;کشد تا نخستین بسته فرود می&amp;zwnj;آید و جنگ شروع می&amp;zwnj;شود.&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p class="MsoNormal" style="text-align: justify;" dir="rtl"&gt;&lt;span style="font-size: 8pt; font-family: Tahoma; color: black;" lang="FA"&gt;علیرضا عصار را می&amp;zwnj;بینم. اولین کسی است که بسته را می&amp;zwnj;قاپد و پا به فرار می&amp;zwnj;گذارد. ما تقلای زیادی برای متوقف کردنش نمی&amp;zwnj;کنیم و چشم امید به بسته&amp;zwnj;های دیگر داریم. یک دستش بسته و یک دست دیگرش به شلوارش است که پاره شده و نگهش داشته تا نیفتد. بسته دوم،&amp;zwnj; بسته سوم و کشمکش و بزن و بکش و له کن و امانش نده. اینجور وقت&amp;zwnj;هاست که هیچ&amp;zwnj;کدام از اعضای بدن مثل دست&amp;zwnj;ها نمی&amp;zwnj;توانند در مبارزه کمکت کنند. به این و آن کله بزنی کله&amp;zwnj;ی خودت می&amp;zwnj;شکند و پاهایت در آن شلوغی نمی&amp;zwnj;توانند بالا بیایند و از باسن و کمر و ترقوه و جزایر لانگرهاوس هم کار چندانی ساخته نیست. عوضش دست، از شانه گرفته تا آرنج و ساعد و انگشت&amp;zwnj;ها در مبارزه&amp;zwnj;ی تن به تن بهترین کاربرد را دارد. زنده باد دست. &lt;/span&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p class="MsoNormal" style="text-align: justify;" dir="rtl"&gt;&lt;span style="font-size: 8pt; font-family: Tahoma; color: black;" lang="FA"&gt;بسته چهارم و پنجم و جنگ داخلی. بسته&amp;zwnj;ها دارد تمام می&amp;zwnj;شود و به من چیزی نرسیده. چند روز است درست و حسابی چیزی نخورده&amp;zwnj;ام و لحظه به لحظه وحشی&amp;zwnj;تر می&amp;zwnj;شوم. کسی از پشت موهای سرم را می&amp;zwnj;گیرد و می&amp;zwnj;کشد. برمی&amp;zwnj;گردم و می&amp;zwnj;بینم نیوشا ضیغمی است و یک مشت روانه صورتش می&amp;zwnj;کنم. او که زلزله چهره زشتی ازش باقی گذاشته، چنگ می&amp;zwnj;اندازد به صورتم. اطرافیان هلمان می&amp;zwnj;دهند و کسی به فکر انگشت کردن بقیه نیست.&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p class="MsoNormal" style="text-align: justify;" dir="rtl"&gt;&lt;span style="font-size: 8pt; font-family: Tahoma; color: black;" lang="FA"&gt;&lt;span&gt;&amp;nbsp;&lt;/span&gt;بسته هشتم و پانزدهم و بیست و یکم. از مقامات لشکری و کشوری هم بینمان هستند و لحظه&amp;zwnj;ای امان نداریم فکر کنیم چقدر شانس آورده&amp;zwnj;ایم که از معدود آدم&amp;zwnj;های جان به در برده از زلزله هستیم. &lt;/span&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&lt;span style="font-size: 8pt; font-family: Tahoma; color: black;" lang="FA"&gt;بسته آخر و امید آخر. آدم&amp;zwnj;هایی که باقی مانده&amp;zwnj;اند شامل من، فرشاد پیوس، رضا داوری رئیس فرهنگستان علوم، رامین مهمان&amp;zwnj;پرست سخنگوی وزارت امور خارجه، دانیال سیدین، ناصر ستارنژاد بدلکار جوان سینمای ایران و چندنفر دیگر چونان گرگی پنجه در هم می&amp;zwnj;کشیم و بعضی&amp;zwnj;هایمان مجموع چیزی که به تنمان است می&amp;zwnj;شود نیم متر پارچه. &lt;span&gt;&amp;nbsp;&lt;/span&gt;بزن و بکش و ضد و خورد ادامه دارد تا اینکه ستارنژاد با آرنج ضربه&amp;zwnj;ای به سرم می&amp;zwnj;زند و از هوش می&amp;zwnj;روم و هیچ&amp;zwnj;وقت به هوش نمی&amp;zwnj;آیم.&lt;/span&gt;&lt;span lang="FA"&gt;&amp;nbsp; &lt;/span&gt;&lt;/p&gt;</description>
      <link>http://3roozpish.persianblog.ir/post/482</link>
      <author>مرضيه رسولی</author>
      <comments>http://comments.persianblog.ir/?blogID=3793&amp;postID=4098369</comments>
      <guid isPermaLink="False">tag:Persianblog.ir,2003:blog-3793.post-4098369</guid>
      <pubDate>Wed, 20 Jan 2010 05:53:30 GMT</pubDate>
    </item>
    <item>
      <title>(بدون عنوان)</title>
      <description>&lt;p class="MsoNormal" style="text-align: right;" align="right"&gt;&lt;span style="font-family: &amp;quot;Tahoma&amp;quot;,&amp;quot;sans-serif&amp;quot;;" lang="FA"&gt;می&amp;zwnj;دویدیم و از توی جیب&amp;zwnj;هایمان&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p class="MsoNormal" style="text-align: right;" align="right"&gt;&lt;span style="font-family: &amp;quot;Tahoma&amp;quot;,&amp;quot;sans-serif&amp;quot;;" lang="FA"&gt;پول خردها روی زمین می&amp;zwnj;ریخت&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p class="MsoNormal" style="text-align: right;" align="right"&gt;&lt;span style="font-family: &amp;quot;Tahoma&amp;quot;,&amp;quot;sans-serif&amp;quot;;" lang="FA"&gt;و کسی نمی&amp;zwnj;ایستاد پول خردها را جمع کند&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p class="MsoNormal" style="text-align: right;" align="right"&gt;&lt;span style="font-family: &amp;quot;Tahoma&amp;quot;,&amp;quot;sans-serif&amp;quot;;" lang="FA"&gt;نه گداها&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p class="MsoNormal" style="text-align: right;" align="right"&gt;&lt;span style="font-family: &amp;quot;Tahoma&amp;quot;,&amp;quot;sans-serif&amp;quot;;" lang="FA"&gt;نه راننده تاکسی&amp;zwnj;ها&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p class="MsoNormal" style="text-align: right;" align="right"&gt;&lt;span style="font-family: &amp;quot;Tahoma&amp;quot;,&amp;quot;sans-serif&amp;quot;;" lang="FA"&gt;می&amp;zwnj;دویدیم و کلیپس موها باز می شد &lt;/span&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p class="MsoNormal" style="text-align: right;" align="right"&gt;&lt;span style="font-family: &amp;quot;Tahoma&amp;quot;,&amp;quot;sans-serif&amp;quot;;" lang="FA"&gt;و موها شروع می کردند پابه&amp;zwnj;پای ما دویدن&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p class="MsoNormal" style="text-align: right;" align="right"&gt;&lt;span style="font-family: &amp;quot;Tahoma&amp;quot;,&amp;quot;sans-serif&amp;quot;;" lang="FA"&gt;و شروع می کردند پیچ و تاب خوردن&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p class="MsoNormal" style="text-align: right;" align="right"&gt;&lt;span style="font-family: &amp;quot;Tahoma&amp;quot;,&amp;quot;sans-serif&amp;quot;;" lang="FA"&gt;می&amp;zwnj;دویدیم و نفس&amp;zwnj;های تند و تیزمان&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p class="MsoNormal" style="text-align: right;" align="right"&gt;&lt;span style="font-family: &amp;quot;Tahoma&amp;quot;,&amp;quot;sans-serif&amp;quot;;" lang="FA"&gt;از دهان نیمه&amp;zwnj;بازمان بیرون می&amp;zwnj;ریخت&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p class="MsoNormal" style="text-align: right;" align="right"&gt;&lt;span style="font-family: &amp;quot;Tahoma&amp;quot;,&amp;quot;sans-serif&amp;quot;;" lang="FA"&gt;و دندان&amp;zwnj;هایمان را خشک می&amp;zwnj;کرد &lt;/span&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p class="MsoNormal" style="text-align: right;" align="right"&gt;&lt;span style="font-family: &amp;quot;Tahoma&amp;quot;,&amp;quot;sans-serif&amp;quot;;" lang="FA"&gt;و زبانمان را خشک می&amp;zwnj;کرد &lt;/span&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p class="MsoNormal" style="text-align: right;" align="right"&gt;&lt;span style="font-family: &amp;quot;Tahoma&amp;quot;,&amp;quot;sans-serif&amp;quot;;" lang="FA"&gt;و یک چکه آب دهان برای قورت دادن نبود&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p class="MsoNormal" style="text-align: right;" align="right"&gt;&lt;span style="font-family: &amp;quot;Tahoma&amp;quot;,&amp;quot;sans-serif&amp;quot;;" lang="FA"&gt;و هیچ تفی روی زمین نبود&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p class="MsoNormal" style="text-align: right;" align="right"&gt;&lt;span style="font-family: &amp;quot;Tahoma&amp;quot;,&amp;quot;sans-serif&amp;quot;;" lang="FA"&gt;می&amp;zwnj;دویدیم و تو را می دیدیم که دیگر نمی&amp;zwnj;دوی&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p class="MsoNormal" style="text-align: right;" align="right"&gt;&lt;span style="font-family: &amp;quot;Tahoma&amp;quot;,&amp;quot;sans-serif&amp;quot;;" lang="FA"&gt;و کفاره&amp;zwnj;ات &lt;/span&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p class="MsoNormal" style="text-align: right;" align="right"&gt;&lt;span style="font-family: &amp;quot;Tahoma&amp;quot;,&amp;quot;sans-serif&amp;quot;;" lang="FA"&gt;از جیب&amp;zwnj;های ما&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p class="MsoNormal" style="text-align: right;" align="right"&gt;&lt;span style="font-family: &amp;quot;Tahoma&amp;quot;,&amp;quot;sans-serif&amp;quot;;" lang="FA"&gt;توی راه ریخته بود.&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&amp;nbsp;&lt;/p&gt;</description>
      <link>http://3roozpish.persianblog.ir/post/481</link>
      <author>مرضيه رسولی</author>
      <comments>http://comments.persianblog.ir/?blogID=3793&amp;postID=4074218</comments>
      <guid isPermaLink="False">tag:Persianblog.ir,2003:blog-3793.post-4074218</guid>
      <pubDate>Fri, 15 Jan 2010 18:06:25 GMT</pubDate>
    </item>
    <item>
      <title>در همه چیز رازی نیست</title>
      <description>&lt;p class="MsoNormal" style="text-align: justify;" dir="rtl"&gt;&lt;span style="font-size: 8pt; font-family: Tahoma; color: black;" lang="FA"&gt;دکون باز کردن با احساسات ما. خوب هم فروش می&amp;zwnj;ره جنساشون. می&amp;zwnj;ری می&amp;zwnj;شینی تئاتر ببینی، بازیگره واسه گفتن عبارت "لباس شخصی" شیش بار معلق می&amp;zwnj;زنه و زور می&amp;zwnj;زنه تا یه تیکه&amp;zwnj;ای هرچند بی&amp;zwnj;ربط انداخته باشه به لباس شخصیا و دین خودش و بقیه بازیگرا و کارگردان رو به اتفاقات ادا کرده باشه. مردمی هم که ما باشیم خنده و ریسه و هورا. که ایول. یه جمله رو می&amp;zwnj;گیریم و تفسیر می&amp;zwnj;کنیم که منظور این بود و اون بود. خودتون شاهدید چه بازار مکاره&amp;zwnj;ایه. یارو تو تلویزیون تو برنامه&amp;zwnj;ی زنده حاضر می&amp;zwnj;شه و سر یکی از مژه&amp;zwnj;هاشو سبز کرده،&amp;zwnj; اس&amp;zwnj;ام&amp;zwnj;اس و زنگ و هورا و هوار که فلانی سرمژه&amp;zwnj;&amp;zwnj;شو سبز کرده و دیکتاتور رو تو رسانه&amp;zwnj;ی خودش ضربه فنی کرده و پوزه&amp;zwnj;شو به خاک مالیده. ذره&amp;zwnj;بین می&amp;zwnj;گیریم از سر مژه عکس می&amp;zwnj;ندازیم و در ابعاد بزرگ چاپ می&amp;zwnj;کنیم و می&amp;zwnj;زنیم این&amp;zwnj;ور اون ور و می&amp;zwnj;گیم وای دیدی طرف چه&amp;zwnj;جوری تو تلویزیون از ما حرف زد؟ &amp;zwnj;دیدی چه&amp;zwnj;طوری پشت جنبش دراومد؟ می&amp;zwnj;ری می&amp;zwnj;شینی سخنرانی ادبی گوش می&amp;zwnj;دی و بحث کشیده می&amp;zwnj;شه به ادبیات زمان هیتلر و همه در گوش هم می&amp;zwnj;گن منظور سخنران هیتلر نیست و همین دیکتاتورای خودمونن و هورا و کف و سوت. از یه حرف عادی که همیشه زده شده،&amp;zwnj; کلی نماد و استعاره و ایهام می&amp;zwnj;یاد بیرون. یکی نیست به مایی که داریم هورا می&amp;zwnj;کشیم و هر حرفی رو به خودمون و به فضای غیرعادی&amp;zwnj;ای که توش هستیم ربط می&amp;zwnj;دیم بگه آخه وقتی داری همه چیز رو عریان تو خیابون می&amp;zwnj;بینی و می&amp;zwnj;شنوی، جلوی چشمت می&amp;zwnj;زنن و می&amp;zwnj;کشن و تندترین شعارها رو می&amp;zwnj;دن، واسه چی باید برای یه حرفی که از ترس کلی لباس و چادر و چاقچور بهش پوشوندن هورا بکشی؟ واسه چی باید از همه مبارز بسازی؟ &lt;/span&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&amp;nbsp;&lt;/p&gt;</description>
      <link>http://3roozpish.persianblog.ir/post/480</link>
      <author>مرضيه رسولی</author>
      <comments>http://comments.persianblog.ir/?blogID=3793&amp;postID=4057095</comments>
      <guid isPermaLink="False">tag:Persianblog.ir,2003:blog-3793.post-4057095</guid>
      <pubDate>Tue, 12 Jan 2010 08:11:25 GMT</pubDate>
    </item>
    <item>
      <title>من به موی لبت ای دوست گرفتار شدم</title>
      <description>&lt;p class="MsoNormal" dir="rtl"&gt;&lt;span style="font-size: 8pt; font-family: Tahoma; color: black;" lang="FA"&gt;گرتا برگشته. نپرسیدم کجا بودی. فکر کردم حتماً از وقتی آمده اولین سوالی که ازش می&amp;zwnj;پرسند همین است و حوصله&amp;zwnj;اش سرمی&amp;zwnj;رود که توضیح بدهد کجا بوده. شاید هم برمی&amp;zwnj;گشت بلند می&amp;zwnj;گفت جهنم و خیال خودش و بقیه را راحت می&amp;zwnj;کرد. موهای شبیه ماکارونی&amp;zwnj;اش سرجایشان بود. فقط دیگر ناخن&amp;zwnj; مصنوعی&amp;zwnj;هایش را نداشت و دستش هم بوی سیگار نمی&amp;zwnj;داد. می&amp;zwnj;گویی حتماً رفته بوده سیگار رو ترک کنه. حالا تو فکر کن آدم&amp;zwnj;ها همیشه برای تغییر کردن غیبشان می&amp;zwnj;زند و آدم&amp;zwnj;ها برای تغییر کردن زمان می&amp;zwnj;خواهند. ولی اینجوری نیست. خودت را نگاه کن که دیروز آدمی بودی که آن کار را نکرده بودی و آن کار را در تمام عمرت نکرده&amp;zwnj; بودی و اگر تا دیروز ازت می&amp;zwnj;پرسیدند می&amp;zwnj;خواهی آن کار را بکنی یا نه جوابت نه&amp;zwnj;ی کوبنده و محکمی بود که بیشتر از اینکه به بقیه بفهماند که نه و هیچ&amp;zwnj;وقت نه، شاخه و شانه&amp;zwnj; کشیدنی بود به خودت. اما امروز آدمی هستی که آن کار را کرده&amp;zwnj;ای و برای آن کار را کردن غیبت نزد و بین دیروز و امروزت راهی نیست و اگر ساعت&amp;zwnj;های خوابت را ازش کم کنی می&amp;zwnj;شود ده دوازده ساعت. &lt;/span&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p class="MsoNormal" dir="rtl"&gt;&lt;span style="font-size: 8pt; font-family: Tahoma; color: black;" lang="FA"&gt;گرتا حواسش به من نبود و ابروم زیر دستش انگار میل&amp;zwnj;بافتنی توی دست&amp;zwnj;های من. حواسش جای دیگری بود و حواس من به مرجان و مشتری&amp;zwnj;اش بود و از توی آینه نگاه می&amp;zwnj;کردم که مرجان موم می&amp;zwnj;مالید به صورت مشتری و زرورق را می&amp;zwnj;گذاشت روی موم و سریع می&amp;zwnj;کند و صورت مشتری عین لبو می&amp;zwnj;شد. حتا روی دماغ مشتری هم موم مالید. دیگر دماغ را نمی&amp;zwnj;فهمم واقعن. بیا توی دماغ مرا هم موم بمال. &lt;/span&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p class="MsoNormal" dir="rtl"&gt;&lt;span style="font-size: 8pt; font-family: Tahoma; color: black;" lang="FA"&gt;نمی&amp;zwnj;دانم چرا هیچ&amp;zwnj;کس یادش نمی&amp;zwnj;آید و شاید هم یادش می&amp;zwnj;آید و به نفعش نیست که ده سال پیش وضع این&amp;zwnj;طوری نبود. یعنی دخترها با موهای دستشان کاری نداشتند و اگر دستشان مو داشت نمی&amp;zwnj;شدند مظهر کثافت. اول با زرد کردن موهای دست شروع شد که معلوم نباشند. دکلره می&amp;zwnj;مالیدند به دستشان. دکلره جایش را داد به شیو کردن و بند انداختن و حالا امروز این شده بساط ما که همیشه باید حواست به موهای تنت باشد و هر روز اندازه&amp;zwnj;گیری&amp;zwnj;شان کنی و همیشه سروقت تارومارشان کنی. &lt;/span&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p class="MsoNormal" dir="rtl"&gt;&lt;span style="font-size: 8pt; font-family: Tahoma; color: black;" lang="FA"&gt;مرجان زیرچشمی نگاهم می&amp;zwnj;کرد و حتم داشتم وقتی من رفتم اولین حکایتی که برای گرتا تعریف می&amp;zwnj;کرد، حکایت آن دفعه بود که ژاله به ابروهایم رید. بعد به قضیه آب و تاب بیشتری می&amp;zwnj;داد و گرتا هم برای اینکه مرجان حس کند خیلی آدم خوش&amp;zwnj;صحبتی است مدام می&amp;zwnj;خندید و می&amp;zwnj;زد روی پایش و می&amp;zwnj;گفت آره قشنگ معلوم بود به ابروهاش ریدن. چون سمت چپیه خیلی خالی شده بود. اگه از این دختره خوشت نمی&amp;zwnj;یاد این&amp;zwnj;دفعه که اومد حسابی می&amp;zwnj;رینم به ابروهاش. مرجان هم می&amp;zwnj;گفت آره برین. بعد فاش می&amp;zwnj;کرد که خودش از ژاله خواسته به ابروهای من بریند. واگذارشان می&amp;zwnj;کنم به قیام قیامت.&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&lt;span style="font-size: 8pt; font-family: Tahoma; color: black;" lang="FA"&gt;&lt;span&gt;&amp;nbsp;&lt;/span&gt;خانم رئیس نشسته بود و از اینکه یک بخش به آرایشگاهش اضافه کرده و می&amp;zwnj;تواند پول بیشتری به جیب بزند خوشحال بود. از خوشحالی آرایشش تکمیل&amp;zwnj;تر از همیشه بود. آرایش تکمیل یعنی اینکه نگذاری هیچ&amp;zwnj;کدام از اجزای صورتت از دست لوازم آرایش قسر در بروند. چند لایه کرم روی صورت،&amp;zwnj; رژ گونه، ماتیک، خط&amp;zwnj;چشم، مداد ابرو، سایه&amp;zwnj;های چند&amp;zwnj;رنگ و ریمیل فراوان. انگار به چشم&amp;zwnj;ها و گونه و دماغ و لب لباس زمستانی پوشانده باشی. شک نکن اگر اجزای صورت وضعیت مثل نباتات نداشتند و می&amp;zwnj;توانستد از جایشان تکان بخورند، از چنگش در می&amp;zwnj;رفتند و خانم رئیس دنبال چشم و دماغ حالا ندو کی بدو. بعد خانم رئیس مجبور بود با کله&amp;zwnj;ای بدون چشم و ابرو و دماغ و لب بیاید بنشیند آنجا و پز سینه&amp;zwnj;های بزرگش را به این و آن بدهد. بهش گفتم چرا امروز بیشتر از همیشه ریدید به صورتتون؟ گفت نه کی؟&amp;zwnj; و زود آینه&amp;zwnj;اش را درآورد و توی آینه خودش را نگاه کرد و الکی به پوست صورتش و زیر چشم&amp;zwnj;هایش دست کشید و لبخند رضایت&amp;zwnj;آلودی زد. عوضش ابروهایم قشنگ شده. از اولش هم بهتر.&lt;/span&gt;&lt;span lang="FA"&gt; &lt;br /&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;</description>
      <link>http://3roozpish.persianblog.ir/post/479</link>
      <author>مرضيه رسولی</author>
      <comments>http://comments.persianblog.ir/?blogID=3793&amp;postID=4041240</comments>
      <guid isPermaLink="False">tag:Persianblog.ir,2003:blog-3793.post-4041240</guid>
      <pubDate>Sat, 09 Jan 2010 07:14:50 GMT</pubDate>
    </item>
    <item>
      <title>نشست نقد و بررسی نمایش "17 دی کجا بودی؟" به کارگردانی امیررضا کوهستانی</title>
      <description>&lt;p class="MsoNormal" style="margin: 0cm 0cm 0pt; mso-margin-top-alt: auto; mso-margin-bottom-alt: auto;" dir="rtl"&gt;&lt;span style="font-size: 8pt; color: black; font-family: Tahoma;" lang="AR-SA"&gt;دیشب رفتم تئاتر "17 دی کجا بودی؟". دیدین تئاتره رو؟ مال امیررضا کوهستانیه. سالن تماشاخانه&amp;zwnj;ی ایرانشهر اینطوریه که صندلیای تماشاچیا دور سن اجراست و هم می&amp;zwnj;تونی اجرا رو ببینی، هم واکنش آدما رو. اولین سالن تئاتریه که من دیدم این امتیاز رو داره. واسه من تازگی داشت. مردمو نگاه کن چه جوری ریسه می&amp;zwnj;رن. پنج تا ردیف روبروته و یک ساعت و نیم فرصت داری. تئاتر درباره&amp;zwnj;ی ایفای نقش یک کلت کمری در زندگی آدمای مختلفه. سروان صبح بلند می&amp;zwnj;شه و می&amp;zwnj;بینه کلتش نیست. زنگ می&amp;zwnj;زنه به فاطی. آدما به حرفای توی نمایش می&amp;zwnj;خندن. به خودت می&amp;zwnj;گی به چی می&amp;zwnj;خندن؟ چرا من خنده&amp;zwnj;م نمی&amp;zwnj;گیره؟ این چیزایی که اینا سرش ریسه می&amp;zwnj;رن چرا فقط یه لبخند کمرنگ می&amp;zwnj;نشونه رو لبای من؟ من چمه؟ چرا نمی&amp;zwnj;خندم؟ خنده&amp;zwnj;دار نیست باباجون. منو به ریسه نمی&amp;zwnj;ندازه. دوزم بالاست واسه خندیدن. آدمای لعنتی دور و بر، آستانه&amp;zwnj;ی خنده&amp;zwnj;ی آدم رو بردن چسبوندن به سقف. اینه که خنده&amp;zwnj;م قلیله. خنده&amp;zwnj;ی ناقصی دارم. بین یه جمعی که لودگی شاکله اصلی ماجراست دیگه خیلی حرفا و شوخیا دم دستی می&amp;zwnj;شه و نمی&amp;zwnj;شه بهشون خندید چون تو خیلی وقت پیش ازشون عبور کردی. اینجاست که باید واسه خندوندن آدما خیلی چیزا رو حفاری کنی. حالا تو بیا یه چک بزن تو گوشم. بهم بگو افسرده. قبول دارم نباید اینجوری باشه. ما که افتادیم تو این روند، حالا شما نکن. شما به هرچیزی جوری بخند که بار اوله شوخیشو باهات می&amp;zwnj;کنن. &lt;/span&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p class="MsoNormal" style="margin: 0cm 0cm 0pt; mso-margin-top-alt: auto; mso-margin-bottom-alt: auto;" dir="rtl"&gt;&lt;span style="font-size: 8pt; color: black; font-family: Tahoma;" lang="AR-SA"&gt;با اون کلت،&amp;zwnj; سوگل می&amp;zwnj;خواد از استاد آرش انتقام بگیره، شیدا می&amp;zwnj;خواد فیلماشو پس بگیره، عبدی می&amp;zwnj;خواد خونه خرابش نکنن. خنده&amp;zwnj;ی آدما همه مختلف. یکی دهنو وا می&amp;zwnj;کنه چارتاق، صدای قهقهه رو ول می&amp;zwnj;ده تو هواو سرش می&amp;zwnj;ره سمت سقف. یکی جلو دهنشو می&amp;zwnj;گیره و تو اون تاریکی، تکون خیلی ریز شونه&amp;zwnj;شو می&amp;zwnj;بینی. یکی با خنده&amp;zwnj;ی بغل&amp;zwnj;دستی می&amp;zwnj;خنده، یکی شیهه، یکی صدای قورباغه، یکی سر رو زانو، یکی دست محکم تو پیشونی، یکی سر رو شونه&amp;zwnj;ی بغل دستی. فک کن خنده مثل عطسه بود. از این عطسه&amp;zwnj;ها که سر دوراهی موندن و اومدن گیر کردن. خیره&amp;zwnj;ت می&amp;zwnj;کنن به یه نقطه. انگار باید تمرکز کنی. پره&amp;zwnj;های دماغو گشاد می&amp;zwnj;کنی و صبر می&amp;zwnj;کنی. یا می&amp;zwnj;یاد یا نمی&amp;zwnj;یاد. خنده&amp;zwnj;ی منم دیشب اینجوری بود.&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p class="MsoNormal" style="margin: 0cm 0cm 0pt; mso-margin-top-alt: auto; mso-margin-bottom-alt: auto;" dir="rtl"&gt;&lt;span style="font-size: 8pt; color: black; font-family: Tahoma;" dir="ltr"&gt;&amp;nbsp;&lt;/span&gt;&lt;span style="font-size: 8pt; color: black; font-family: Tahoma;" lang="AR-SA"&gt;اینا&lt;/span&gt;&lt;span style="font-size: 8pt; color: black; font-family: Tahoma;" dir="ltr" lang="AR-SA"&gt; &lt;/span&gt;&lt;span style="font-size: 8pt; color: black; font-family: Tahoma;" lang="AR-SA"&gt;رو ولش کن. اون آدمی رو نگاه کن که به جای تماشای بازی، زل زده به کف سن&lt;/span&gt;&lt;span style="font-size: 8pt; color: black; font-family: Tahoma;" dir="ltr"&gt;. &lt;/span&gt;&lt;span style="font-size: 8pt; color: black; font-family: Tahoma;" lang="AR-SA"&gt;به بغل دستیش با ابرو اشاره می&amp;zwnj;کنی که تکون بده طرفتو از عالم هپروت بیارش&lt;/span&gt;&lt;span style="font-size: 8pt; color: black; font-family: Tahoma;" dir="ltr" lang="AR-SA"&gt; &lt;/span&gt;&lt;span style="font-size: 8pt; color: black; font-family: Tahoma;" lang="AR-SA"&gt;بیرون. اما این&amp;zwnj;قدر سالن روشن نیست که اشاره&amp;zwnj;های ابروی تو رو ببینه. یه&lt;/span&gt;&lt;span style="font-size: 8pt; color: black; font-family: Tahoma;" dir="ltr" lang="AR-SA"&gt; &lt;/span&gt;&lt;span style="font-size: 8pt; color: black; font-family: Tahoma;" lang="AR-SA"&gt;مشت بزن تو شکم کنار دستیت که مثل لوکوموتیو از همه جاش صدا درمی&amp;zwnj;یاره&lt;/span&gt;&lt;span style="font-size: 8pt; color: black; font-family: Tahoma;" dir="ltr"&gt;. &lt;/span&gt;&lt;span style="font-size: 8pt; color: black; font-family: Tahoma;" lang="AR-SA"&gt;دماغشو می&amp;zwnj;کشه بالا، سرفه می&amp;zwnj;کنه، گشنشه و صدای شکمش می&amp;zwnj;یاد. حتا وقتی&lt;/span&gt;&lt;span style="font-size: 8pt; color: black; font-family: Tahoma;" dir="ltr" lang="AR-SA"&gt; &lt;/span&gt;&lt;span style="font-size: 8pt; color: black; font-family: Tahoma;" lang="AR-SA"&gt;داره خودشو می&amp;zwnj;خارونه هم صدای خاریدنه بلنده. پشت جلوئیتو بخارون و ببین&lt;/span&gt;&lt;span style="font-size: 8pt; color: black; font-family: Tahoma;" dir="ltr" lang="AR-SA"&gt; &lt;/span&gt;&lt;span style="font-size: 8pt; color: black; font-family: Tahoma;" lang="AR-SA"&gt;واکنشش چیه. نگار جواهریانو صدا کن و بهش بگو داری بد بازی می&amp;zwnj;کنی و خبر&lt;/span&gt;&lt;span style="font-size: 8pt; color: black; font-family: Tahoma;" dir="ltr" lang="AR-SA"&gt; &lt;/span&gt;&lt;span style="font-size: 8pt; color: black; font-family: Tahoma;" lang="AR-SA"&gt;نداری. به احمد مهران&amp;zwnj;فر بگو دیگه فیلم بازی نکن بچسب به همین تئاتر و در&lt;/span&gt;&lt;span style="font-size: 8pt; color: black; font-family: Tahoma;" dir="ltr" lang="AR-SA"&gt; &lt;/span&gt;&lt;span style="font-size: 8pt; color: black; font-family: Tahoma;" lang="AR-SA"&gt;سال هم یه&amp;zwnj;دونه بازی کن. واسه آدما نسخه بپیچ. بگو خانوم شما نباید وقتی&lt;/span&gt;&lt;span style="font-size: 8pt; color: black; font-family: Tahoma;" dir="ltr" lang="AR-SA"&gt; &lt;/span&gt;&lt;span style="font-size: 8pt; color: black; font-family: Tahoma;" lang="AR-SA"&gt;می&amp;zwnj;خندی صورتتو بمالی به تن بغل دستیت. همون&amp;zwnj;جور که می&amp;zwnj;دونی خنده&amp;zwnj;ی زیاد&lt;/span&gt;&lt;span style="font-size: 8pt; color: black; font-family: Tahoma;" dir="ltr" lang="AR-SA"&gt; &lt;/span&gt;&lt;span style="font-size: 8pt; color: black; font-family: Tahoma;" lang="AR-SA"&gt;باعث جاری شدن آب دماغ می&amp;zwnj;شه و ممکنه لباس بغل&amp;zwnj;دستیتو آب دماغی کنی. بلند&lt;/span&gt;&lt;span style="font-size: 8pt; color: black; font-family: Tahoma;" dir="ltr" lang="AR-SA"&gt; &lt;/span&gt;&lt;span style="font-size: 8pt; color: black; font-family: Tahoma;" lang="AR-SA"&gt;شو هر چیزی رو که آدما روشون نمی&amp;zwnj;شه به هم بگن تو بگو. بگو آقا دست خانومو&lt;/span&gt;&lt;span style="font-size: 8pt; color: black; font-family: Tahoma;" dir="ltr" lang="AR-SA"&gt; &lt;/span&gt;&lt;span style="font-size: 8pt; color: black; font-family: Tahoma;" lang="AR-SA"&gt;ول کن، مگه نمی&amp;zwnj;بینی بیچاره چقدر دستش عرق کرده و روش نمی&amp;zwnj;شه دستشو بکشه&lt;/span&gt;&lt;span style="font-size: 8pt; color: black; font-family: Tahoma;" dir="ltr" lang="AR-SA"&gt; &lt;/span&gt;&lt;span style="font-size: 8pt; color: black; font-family: Tahoma;" lang="AR-SA"&gt;بیرون و دماغشو بخارونه؟&amp;zwnj; نباید کاری کنی خاروندن دماغ جزو آرزوی آدم بشه&lt;/span&gt;&lt;span style="font-size: 8pt; color: black; font-family: Tahoma;" dir="ltr" lang="AR-SA"&gt; &lt;/span&gt;&lt;span style="font-size: 8pt; color: black; font-family: Tahoma;" lang="AR-SA"&gt;که مرد حسابی. به صندلی صدوچهار از ردیف دوم بگو چرا شیشه&amp;zwnj;ی عطرو رو خودت&lt;/span&gt;&lt;span style="font-size: 8pt; color: black; font-family: Tahoma;" dir="ltr" lang="AR-SA"&gt; &lt;/span&gt;&lt;span style="font-size: 8pt; color: black; font-family: Tahoma;" lang="AR-SA"&gt;خالی کردی؟ نمی&amp;zwnj;گی مردم تنگی نفس می&amp;zwnj;گیرن؟ امیررضا کوهستانی رو صدا کن و&lt;/span&gt;&lt;span style="font-size: 8pt; color: black; font-family: Tahoma;" dir="ltr" lang="AR-SA"&gt; &lt;/span&gt;&lt;span style="font-size: 8pt; color: black; font-family: Tahoma;" lang="AR-SA"&gt;بگو حالا چرا انقد طولانیش کردی؟ به خودت بگو آخه تو رو چه به تئاتر&lt;/span&gt;&lt;span style="font-size: 8pt; color: black; font-family: Tahoma;" dir="ltr" lang="AR-SA"&gt; &lt;/span&gt;&lt;span style="font-size: 8pt; color: black; font-family: Tahoma;" lang="AR-SA"&gt;لندهور؟&amp;zwnj;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;</description>
      <link>http://3roozpish.persianblog.ir/post/478</link>
      <author>مرضيه رسولی</author>
      <comments>http://comments.persianblog.ir/?blogID=3793&amp;postID=4012203</comments>
      <guid isPermaLink="False">tag:Persianblog.ir,2003:blog-3793.post-4012203</guid>
      <pubDate>Sun, 03 Jan 2010 07:37:58 GMT</pubDate>
    </item>
    <item>
      <title>مدیریت کلمات کلیدی</title>
      <description>&lt;p class="MsoNormal" style="text-align: right;" align="right"&gt;&lt;span style="font-family: &amp;quot;Tahoma&amp;quot;,&amp;quot;sans-serif&amp;quot;;" lang="FA"&gt;شب است و از سر کار آمده&amp;zwnj;&amp;zwnj;ام و نشسته&amp;zwnj;ام کنار شومینه&amp;zwnj;ی خاموش خانه&amp;zwnj;مان دارم شال گردن می&amp;zwnj;بافم. سومین کلاف است و خسته شده&amp;zwnj;ام که تمام نمی&amp;zwnj;شود. بعد صدای همهمه می&amp;zwnj;شنوم. گوش می&amp;zwnj;خوابانم. جوگیر می&amp;zwnj;شوم و داد می&amp;zwnj;زنم دارن بیرون الله اکبر می&amp;zwnj;گن. بقیه با دقت&amp;zwnj;تر گوش می&amp;zwnj;دهند و راحله می&amp;zwnj;گوید صدای کتریه بابا. داره جوش می&amp;zwnj;یاد. امروز صبح هم توی خیابان یکی را دیده بودم که داشت می&amp;zwnj;دوید و ناخودآگاه قدم&amp;zwnj;هایم را تند کردم و به پشت سرم نگاه کردم ببینم دارد از گارد و لباس شخصی&amp;zwnj;ها فرار می&amp;zwnj;کند یا چی. دیگر این روزها بقیه&amp;zwnj;ی چیزها که ارزش دویدن ندارند. دارند؟ &lt;/span&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p class="MsoNormal" style="text-align: right;" align="right"&gt;&lt;span style="font-family: &amp;quot;Tahoma&amp;quot;,&amp;quot;sans-serif&amp;quot;;" lang="FA"&gt;این روزها همه چیز در حاشیه است غیر از مبارزه. مثلاً می&amp;zwnj;مانی به دوستت که روز عاشورا ازت می&amp;zwnj;پرسد چرا با شال قرمز بیرون آمده&amp;zwnj;ای چه بگویی. فردیت فدای جمع. می&amp;zwnj;مانی وقتی بقیه شعار می&amp;zwnj;دهند یا حجت&amp;zwnj;ابن&amp;zwnj;الحسن ریشه ظلمو بکن یا وقتی بقیه شعار می&amp;zwnj;دهند ابالفضل علمدار دیکتاتورو تو وردار، بایستی یک گوشه منتظر شوی تا جمعیت شعارهای تو را بدهد یا همراهشان همین شعارها را بدهی و خواسته&amp;zwnj;های بزرگت را که به خاطرش ممکن است کشته شوی، با موجودات ماورایی درمیان بگذاری. اگر قرار بود از موجودات ماورایی درخواست چیزی کنی که می&amp;zwnj;نشستی توی خانه نفرین می&amp;zwnj;کردی و دعا می&amp;zwnj;خواندی. کجای دنیا آدم&amp;zwnj;ها در اعتراض&amp;zwnj;ها انتظار کمک از آسمان و اعماق زمین داشته&amp;zwnj;اند؟ مقایسه چرند نکن. تو که نمی&amp;zwnj;دانی، شاید داشته&amp;zwnj;اند. الان وقت گفتن این حرف&amp;zwnj;ها نیست. مگر نمی&amp;zwnj;بینی فاجعه را؟ این حرف&amp;zwnj;ها الان به مصلحت نیست. وحدت مهم&amp;zwnj;تر است. &lt;span&gt;&amp;nbsp;&lt;/span&gt;این وحدت ما را به گا داده. بله حق باشماست. هلاک شدن برای متفاوت بودن هم ما را به گا داده. برای همین من گه&amp;zwnj;گیجه گرفته&amp;zwnj;ام. &lt;/span&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p class="MsoNormal" style="text-align: right;" align="right"&gt;&lt;span style="font-family: &amp;quot;Tahoma&amp;quot;,&amp;quot;sans-serif&amp;quot;;" lang="FA"&gt;پیش خودم فکر می&amp;zwnj;کنم اگر منی که سنگ دستم گرفته&amp;zwnj;ام و به واسطه&amp;zwnj;اش جلوتر رفته&amp;zwnj;ام و خودم را قوی&amp;zwnj;تر احساس کرده&amp;zwnj;ام جایم عوض می&amp;zwnj;شد و از توی پیاده رو می&amp;zwnj;رفتم وسط خیابان، لباس پلنگی می&amp;zwnj;پوشیدم و سوار موتور می&amp;zwnj;شدم، باتوم در هوا نمی&amp;zwnj;چرخاندم و از باتومم به نحو احسن استفاده نمی&amp;zwnj;کردم؟ حیف است هیچ کس به فکر ماشینیزه کردن سلاح سرد نیفتاده. یعنی دیشب داشتیم حرفش را می زدیم که باید یک ماشین&amp;zwnj;هایی ساخته شوند حداقل ده پانزده تا باتوم رویشان تعبیه شده باشد و این باتوم&amp;zwnj;ها جوری تنظیم شوند که به صورت خودکار هر چندثانیه یک بار بر تن و پیکر مردم فرود بیایند. آن وقت آدم راحت&amp;zwnj;تر می&amp;zwnj;تواند بهشان سنگ بزند. &lt;/span&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p class="MsoNormal" style="text-align: right;" align="right"&gt;&lt;span style="font-family: &amp;quot;Tahoma&amp;quot;,&amp;quot;sans-serif&amp;quot;;" lang="FA"&gt;من آدم مبارزه&amp;zwnj;ی این شکلی نیستم و انصاف نیست از خودم قهرمان بسازم. چون اگر فردا بیایند بهم بگویند اعتصاب کن و سر کار نرو به تته پته می&amp;zwnj;افتم. خیلی که بخواهم زحمت بکشم و از خودم مایه بگذارم &lt;span&gt;&amp;nbsp;&lt;/span&gt;باید منصف باشم و باید چشم&amp;zwnj;هایم را همه جا بگردانم و احساساتم را درست خرج کنم و کلمه&amp;zwnj;هایم را درست استفاده کنم و از کاه کوه نسازم و از آدمی که ظرف نذری&amp;zwnj;اش را گرفته دستش و گوشه&amp;zwnj;ی دیوار را گرفته راه خودش را می&amp;zwnj;رود با شعار ایرانی باغیرت حمایت حمایت یک مبارز نسازم و نیندازمش وسط معرکه. دیکتاتور درونم را خاموش کنم و خواسته&amp;zwnj;ها و اعتقادات خودم را با کلمه فریبنده&amp;zwnj;ی مصلحت به خورد بقیه ندهم. فقط آنجا را نبینم که جمعیت متمرکز شده و بدون وجود هیچ مزاحمی شعار می&amp;zwnj;دهد. فقط آنجا را نبینم که مردم مدام دارند کتک می&amp;zwnj;خورند. سعی کنم خودم را جای آدم&amp;zwnj;های بیشتری بگذارم. آن دسته&amp;zwnj;ی عزاداری را هم ببینم &lt;span&gt;&amp;nbsp;&lt;/span&gt;که آدم&amp;zwnj;های پیرش که لباس انتظامات دسته را به تن کرده&amp;zwnj;اند با نفرت به شعاردهندگان نگاه می&amp;zwnj;کنند که "دارید دردسر برای ما درست می&amp;zwnj;کنید. برید اونورتر شعار بدید بذارید ما هم عزاداریمونو بکنیم." &lt;/span&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p class="MsoNormal" style="text-align: right;" align="right"&gt;&lt;span style="font-family: &amp;quot;Tahoma&amp;quot;,&amp;quot;sans-serif&amp;quot;;" lang="FA"&gt;من گه&amp;zwnj;گیجه دارم و ناراحتم از اینکه فاجعه هرچه بزرگ&amp;zwnj;تر ما راضی&amp;zwnj;تر. برای اینکه تاریخ به ما محل سگش را بگذارد. اگر عاشورا کسی کشته نشده بود، تاریخ آنجوری که باید، محلمان نمی&amp;zwnj;گذاشت و ما هم بعدها چیز دندان&amp;zwnj;گیری نداشتیم که برای بقیه، برای آیندگان و برای غایبان تعریف کنیم. این است که قدرت رحم سرش نمی&amp;zwnj;شود. تو به واسطه مرگ دور و بری&amp;zwnj;هایت قدرت این را پیدا می&amp;zwnj;کنی که توی خبرها دوام بیشتری بیاوری و مهم&amp;zwnj;تر باشی و مدام ازت حرف بزنند، آنها با کشتن آدم&amp;zwnj;های مثل خودت، قدرتشان را به رخت می&amp;zwnj;کشند و بیشتر می&amp;zwnj;ترسانندت. شگفت انگیزی، متأسفانه یکی از ارزش&amp;zwnj;های شش&amp;zwnj;گانه خبر است. &lt;/span&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&amp;nbsp;&lt;/p&gt;</description>
      <link>http://3roozpish.persianblog.ir/post/475</link>
      <author>مرضيه رسولی</author>
      <comments>http://comments.persianblog.ir/?blogID=3793&amp;postID=3984425</comments>
      <guid isPermaLink="False">tag:Persianblog.ir,2003:blog-3793.post-3984425</guid>
      <pubDate>Mon, 28 Dec 2009 20:09:31 GMT</pubDate>
    </item>
  </channel>
</rss>