سه روز پيش |
|
| PersianBlog | Free Templates | Blogs List | |
من شما رو جایی ندیدم؟
نانوایی بربری نزدیک است. هر صبح نان تازه. پنیر میمالی لای نان، یک دانه مغز گردو میگذاری لاش، بقچهاش میکنی و میگذاری دهانت و نان و پنیر و گردو به هم میپیچند و تاب میخورند. دهانت میشود عین ماشینلباسشویی. اگر لبهات شفاف بود، اگر دندانهات شفاف بود، میتوانستی ساعتها بایستی جلوی آینه و نگاه کنی به تودهای که از آن بزرگی و عظمت تبدیل شده به یک چیز لهیده خمیریشکل. اگر پیر شدی و دندان عاریه گذاشتی، دندان عاریه شفاف بگذار. خمیر به دست آمده سر میخورد و از زبان کوچک رد میشود و زبان کوچک ناخنکی بهش میزند و تارهای صوتی را پشت سر میگذارد و یک دفعه قلب همانطور که دارد تالاپ تالاپ میکند و بالا پایین میپرد انگار دارد تمام مدت طناب میزند چشمش میافتد بهش. توده حالا توی مری است. صفرا از آن گوشه وحشتزده سرش را بیرون میآورد و نگاه میکند و زود میرود سرجاش مینشیند و تیکتیک میلرزد. در همین لحظه معده در حال آب و جارو کردن خودش است و منتظر ورود مهمان جدید. در را باز میگذارد و از توی سرسرا نگاه میکند که ببیند مهمان کی میآید تو بالاخره. روده دارد خود را به مهمان نزدیک میکند که مهمان تالاپی میافتد توی معده. ما داشتیم پریشب فکر میکردیم که نکند بعضی وقتها معده و روده و صفرا و قلب و کلیهها و اعضا و جوارحی که آن تو مخفی شدهاند و کنار هم و بالا و پایین هم نشستهاند دعواشان شود. معده بگذارد پای چشم روده و کبد بیاید طرفداری، با معده دست به یقه شود و روده خودش را بپیچد دور جفتشان و یک دفعه سروکله غده آدرنالین پیدا شود، یکی از دندهها را از قفسه سینه جدا کند و بیاید سروقت معده و دنده را بسان شمشیری در هوا بچرخاند و این آغاز نبرد خونینی باشد. زد و خورد آنقدر ادامه پیدا میکند تا همه چیز کمکم عوض میشود. معده که پیروز میدان است میرود جای کبد و کبد میرود جای لوزالمعده و بقیه شکستخوردگان به جزایر لانگرهاوس پناهنده میشوند و آنجا شروع میکنند به زندگی کردن. بعضیوقتها که غذایی نیست و آبی نیست پرژکتور میآورند میاندازند روی پرده دیافراگم و شروع میکنند به فیلم دیدن. حواستان هست که نمیدانند ما چه شکلی هستیم؟ یعنی اگر پانکراستان توی خیابان افتاده باشد، تشخیص نمیدهد شما صاحبش هستید و یک جوری نگاهتان میکند انگار اولین بار است و با هرکسی که بهش وعده بستنی داد میگذارد و میرود.
| لینک | دوشنبه ٢ آذر ۱۳۸۸ - مرضيه رسولی |

