دست خودت نیست   

 آدمه همیشه خدا ساکته تا وقتی کسی چیزی ازش بپرسه. بعد خیلی موقر شروع می‌کنه به سوالی که ازش پرسیده شده جواب می‌ده، پای راستو انداخته رو پای چپ و چشماش روی مخاطباش حرکت می‌کنن. لب‌ها شروع می‌کنن آروم باز و بسته شدن و دستا شروع می‌کنن کم‌کم بالا اومدن تا جلوی صورت صاحبشون. بعد دیگه طوفان. بعد دیگه شور. صدای صاحب که بهشون می‌رسه رقصشون شروع می‌شه. با هرکلمه یه فیگور جدید تو هوا می‌گیرن. موقع حرف زدن، صاحب حواسش به دستاش نیست. دستاش واسه خودشون داستان خودشون رو تعریف می‌کنن و هرازچندی هم برمی‌گردن به صاحبشون نگاهی می‌ندازن و رقص پرشورتر ادامه پیدا می‌کنه. صدای صاحبشون به رقصشون می‌یاره. وقتی صدا از گلوی صاحب می‌ریزه بیرون،‌ نمی‌تونن بی‌حرکت بمونن رو زانوها. نمی‌توانن جلوی قفسه سینه صاحب به هم چفت بشن. بلند می‌شن و حرکت می‌کنن و موج برمی‌دارن و دهن صاحب که بسته بشه، ‌اونا دوباره روی زانوهای صاحب، توی جیب صاحب، چفت شده پشت صاحب، آروم می‌گیرن. من همیشه فانتزی اینو دارم موقع حرف زدن صاحب، وقتی دستا دارن جلوی صورتش حرکت می‌کنن، صاحب بی‌اختیار جوری که انگار دستا مزاحمن و جلوی دید رو گرفتن، هی از پشتشون گردن بکشه تا بتونه راحت‌تر ما رو ببینه. 

لینک
دوشنبه ۱۸ آبان ۱۳۸۸ - مرضيه رسولی