سه روز پيش |
|
| PersianBlog | Free Templates | Blogs List | |
نمیتونی بعدش بخندی
دنبالمون میکنن. اونا بدو ما بدو. از این کوچه میریم، از اون کوچه مییایم دوباره سرجای اولمون. خب من نمیتونم نخندم. شعار میدیم و حرص میخورن و باز میدوئن و نفسنفس میزنن. ساعت شیش صبح اومدن بیرون و منتظر وایستادن و از ساعت 9 دیگه شروع کردن به دوئیدن و تا عصر برنامه اینه که همینجوری دنبال این و اون بکنن و نفسنفس بزنن. خب من نمیتونم نخندم. گاز اشکاور میزنن و خودشون سریع واسه خودشون سیگار روشن میکنن و ما هم سیگار روشن میکنیم و دودو فوت میکنیم تو چش و چال هم و همون موقع دوباره شروع میکنیم به دوئیدن. خب من نمیتونم نخندم. تند میدوئیم و همدیگه رو هل میدیم و هی میگیم بابا موقع دوئیدن دست هم رو نگیرید. سد درست نکنید. خب من نمیتونم نخندم. وقتی میبینن داریم میدوئیم بقیهشون هم که وایستادن، به حالت شرطی شده میدوئن دنبالمون. خب من نمیتونم نخندم. کفش یکی موقع دوئیدن از پاش درمییاد و لنگان میدوئه و پشت سریش به حالت دو برمیگرده کفشو برمیداره و همون موقع یه باتوم اصابت میکنه به پاش و اونم به حالت لنگ با یه کفش تو دست، به دوئیدن ادامه میده. خب من نمیتونم نخندم. از جمعیت دوندهها جدا میشم و میدوئم لای ماشینا و یکیشون میدوئه دنبالم و وقتی حسابی ازش دور میشم با باتومش ضربهای تو هوا میزنه و فحش میده. خب من نمیتونم نخندم. باتوم دوباره میخوره به ماتحتم و دوباره ماتحتمو میگیرم و دست رو باسن به دوئیدن ادامه میدم. خب نمیتونم نخندم. حالا شما هی بگو بدو الان مییان میگیرن میبرنت، چرا نشستی میخندی؟ خب من نمیتونم نخندم.
| لینک | شنبه ۱٦ آبان ۱۳۸۸ - مرضيه رسولی |

