از سوسک و گردن   

دیشب راحله رو نشوندم و براش از سوسک گفتم. شاممون رو خورده بودیم و برامون چای ریخته بود آورده بود و هوس سیگار داشتم و هی جلوی خودم رو می‌گرفتم. راحله از سوسک می‌ترسه. کنار هم نشستیم. مثل دونفری که تو ایستگاه منتظر اتوبوسن. ولی گردنامون چرخیده بود به طرف همدیگه. من هم بچه بودم از سوسک می‌ترسیدم. توی توالت وقتی شلوارم رو نصفه پایین می‌کشیدم و همین که می‌یومدم بشینم، چندبار سوسک دیده باشم خوبه؟ چند بار شلوارمو خیس کرده باشم خوبه؟‌ سوسک چیزیه که همیشه تو زندگی آدم هست. برای همین باهاس باهاش کنار اومد. ادای راه رفتن سوسکو درآوردم و بهش گفتم یاد بارکشای بازار تهران بیفت. بلند شدم دور خونه براش مثل یه سوسک راه رفتم. گفتم یه سوسک هیچ‌وقت نمی‌تونه گردنشو بچرخونه و پشت سرشو ببینه. اگه گردنشو بچرخونه فقط خودشو می‌بینه اما برای اینکه پشت‌سرشو ببینه باید کاملاً برگرده. یه سوسک می‌یاد فقط یه نگاهی به پشت سرش بندازه و یه دفعه می‌بینه همون راهی رو داره می‌ره که ازش اومده بوده. اینجوری واسه یه نگاه کردن زندگیش عوض می‌شه. چون یه سوسک گردن نداره. گردن خیلی چیز خوبیه. یه سوسک نمی‌تونه بفهمه گردن چه جای محشریه واسه صورتتو چسبوندن و چشماتو بستن و بو کشیدن و گرم شدن- سلام نکنم چه کنم آیدا؟- اگه گردن نبود برای دیدن پشت سرت، باید با تمام وجود برمی‌گشتی اما وقتی گردن هست فقط یه مدتی چشماتو می‌فرستی اون پشت، پاهات می‌ره جلو. برای راحله از صدای دمپایی گفتم. گفتم اینا نمی‌دونی صدای دمپایی واسه‌شون چه مرگیه. مگس‌کش حکم تیراندازی رو براشون داره. دمپایی‌ صدای نارنجک می‌ده و صدای تق تق کفش روی کف و در و دیوار، حکم بمباران رو براشون داره. بی‌خانمانشون می‌کنه این صداها. صدای دمپایی از ازل تا ابد باهاشونه. بهش گفتم تو از من می‌خوای یه سوسکو جلوی عزیزاش بکشم‌ فقط واسه خاطر اینکه تو از قیافه‌ش چندشت می‌شه. یه سیگار از روی میز برداشتم و آتیش زدم. سوسکه رو توی آشپزخونه دیدم و حالا پیش‌روی کرده بود تا توی هال. گفتم مگه یه سوسک چقد می‌خوره؟‌ مگه یه سوسک چی می‌خوره؟ می‌دونی توی دوئیدن چه فشاری بهش می‌یاد؟ فک کن شیش تا پای نحیف باید اون هیکل رو به سرعت هرچه تمام‌تر از ضربات دمپایی دور کنه. راحله هم دیدش. بلند شد جیغ کشید و گفت بکشش. تو رو خدا بکشش. نشستم دود سیگارمو فرستادم هوا و نگاش کردم.

 

لینک
شنبه ٢ آبان ۱۳۸۸ - مرضيه رسولی