چاردیواری   

هیچ‌وقت قربان‌صدقه هم نمی‌رفتیم. کسی از این جمع سه نفره از آن یکی دوستت دارم نشنیده بود. کسی بی‌هوا نیامده بود آن دیگری را ببوسد یا بغل کند. وقتی حالم بد بود با بوس و بغل و نوازش و نازکشیدن حالم خوب نمی‌شد، نصف شب با فیلمفارسی دیدن با ندا و قهقهه زدن خوب می‌شد. می‌نشستیم به حرف‌های خانم روانشناس که الان هنوز نمی‌دانم توی کدام کانال ماهواره برنامه دارد گوش می‌کردیم و به پاچه‌گیری‌هایش از بینوایانی که زنگ می‌زدند و مشکلشان را به او می‌گفتند و او همیشه یک‌ راهکار داشت: شما بهتره به مشاور مراجعه کنید. ریسه می‌رفتیم و لیلا خواب بود. حالم  ‌با کل‌کل بی‌آغاز و انجام با لیلا خوب می‌شد. من توی هال می‌نشستم و سیگار می‌کشیدم و دلیل می‌آوردم و لیلا افقی روی تختش از توی اتاق بلند‌بلند جوابم را می‌داد. راجع به هر چیز مفتی ساعت‌ها بحث می‌کردیم و آخر او به این نتیجه می‌‌رسید که من اصلاً به حرف گوش نمی‌دهم و فقط حرف خودم را می‌زنم و مدام هم می‌پرم وسط بحث و اصلاً توی بحث آدم منطقی‌ای نیستم. بعضی‌وقت‌ها از کوره درمی‌رفتم و می‌رفتم دم تختش بالای سرش می‌ایستادم و او هم درحالی که افقی بود و کتابی توی دستش بود فقط زحمت این را می‌کشید که چشم‌هایش را از روی کتاب بردارد و بدوزد به من و باهام بحث کند، با منی که آن‌همه راه را از توی هال کوبیده بودم‌ آمده بودم. سه‌تایی این مدلی بودیم. من ندیده بودم لیلا را موقع قربان‌صدقه رفتن و لطافت‌ کردن به کسی، ‌ندا را هم همین‌طور. توی جمع مدام همدیگر را له و لورده می‌کردیم و به هم گیر می‌دادیم و حظ می‌بردیم و خیلی‌ها درک نمی‌کردند و توی هر جمعی اقلاً یک‌بار از یکی می‌شنیدیم که "شما با وجود هم دیگه دشمن نمی‌‌خواید". گیر می‌دادیم به عیب و ایرادهای ظاهری و دنبال مچ گرفتن از هم بودیم و درس کارآگاه بازی برای هم را تمام و کمال پاس کرده بودیم. من هیچ وقت برعکس حالا که سنم بالا رفته،‌ حواسم به دوستت دارم گفتن بهشان نبود. حواسم به بی‌هوا بغل کردنشان نبود که اگر هم بود همان‌موقع اینجور محبت را پس می‌زدیم و ناز توی مراممان نبود.  محبتمان به یکدیگر خشونتی داشت که انگار فقط خودمان می‌فهمیدیمش. نمی‌دانم الان اگر باز با هم بودیم چه طوری بودیم. مثل همان‌موقع‌ها دوست‌داشتنمان یلخی و ریشه‌دار توی هر جر و بحثمان و هر کل‌کل و لغزخوانی‌مان بود یا اینکه مثل حالای من بودیم. که دارم دوستت‌دارم‌هایم را که سال‌های سال ریخته بودم توی بالش و گذاشته بودم زیر سرم، خرج می‌کنم.   

لینک
سه‌شنبه ٢۸ مهر ۱۳۸۸ - مرضيه رسولی