سه روز پيش |
|
| PersianBlog | Free Templates | Blogs List | |
عزیزم دنیا همینجور نمیمونه
بهت زنگ میزنم و دارم با آب و تاب چیزی را تعریف میکنم که یکدفعه میگویی نمیشه بذاری واسه بعد؟ من الان سرم خیلی شلوغه. بالای سرت ایستادهام، یکییکی انگشتهایت را از روی کیبورد برمیدارم که داد میزنی ای بابا بازیت گرفته؟ نمیبینی چقد کار ریخته رو سرم؟ اینجور وقتها یک آرزوی محالی میکنم که سرکیفم میآورد. آرزو میکنم چند دقیقه بعد که گوشی را گذاشتهایم، که مانتویم را پوشیدهام، حوصلهام سررفته و از خانه زدهام بیرون، تلفنت زنگ بخورد، با کلافگی گوشی را برداری و یکنفر آن پشت بهت بگوید فلانی مرده. به همین صراحت هم بگوید. بدون آب و تاب دادن. بعد تو گوشی از دستت بیفتد، خیره به مانیتور روبهرویت، سرت را بچسبانی به دیوار و هیکلت از روی دیوار سربخورد و بیاید پایین. یاد آخرین نگاه فلانی بیفتی. یادت بیفتد که در آخرین لحظههای زندگی فلانی حوصلهاش را نداشتی و عذاب وجدانش خرخرهات را تا آخر عمرت ول نکند. هی بنشینی و توی سر خودت بزنی، اما فلانی برنگردد. ببینی که فلانی خیلی سریع از زندگیات رفته بیرون. به سرعتی که نگاهت را از مانیتور برمیداری و میگویی خدافظ کارم که تموم شد میزنگم. ولی این زندگی لعنتی هست که هست. هفتاد و دو سال است که این آرزو را دارم و روزی بیست و سهبار سراغم میآید.
| لینک | جمعه ۳ مهر ۱۳۸۸ - مرضيه رسولی |

