تعریف کن،‌ از خودم بگو   

من از آن دسته‌ای بودم که هر وقت ازم تعریف می‌شد خودم را می‌زدم به نشنیدن. به یک لبخند اکتفا می‌کردم. نمی‌دانستم چه واکنشی نشان بدهم، دست و پایم را گم می‌کردم. بعدش یاد گرفتم ازم تعریف که شد خوشحالی‌ام را بروز ندهم. بی‌تفاوت باشم. یعنی به خودم می‌گفتم دنیا همین چهار نفری که تعریفت را می‌کنند نیست. توی دنیا چهار نفر دیگر هم پیدا می‌شوند که بگویند تعریفی نداری، مزخرفی. چهار نفر دیگر هم پیدا می‌شوند که اصلاً نمی‌بینندت. توجهشان را جلب نمی‌کنی. بنابراین بود که به خودم گفتم وقتی ازت تعریف می‌شود دست و پایت را گم نکن. تعریف‌ها انواع و اقسام داشتند. بعضی‌هایشان مستقیم بودند مثل چقدر خوبی و چقدر معرکه‌ای. بعضی وقت‌ها غیر مستقیم بودند مثل... نمی‌دانم مثل چه، ولی غیرمستقیم بودند و نیاز به تشکر و حتا آن لبخند نداشتند. غیرمستقیم بودند مثل اینکه جلوی خودت توی جمله‌هایشان سوم شخص باشی. غیر مستقیم مثل اینکه با لبخندشان تحسینت کنند، لپت را بکشند،‌ دست روی شانه‌ات بگذارند. بعضی‌ها وارونه بودند مثل چقدر تو خری و چقدر دیوانه‌ای و چقدر کثافتی. از این‌ها بیشتر کیف می‌کردم. تازه‌تر بودند نسبت به چقدر تو خوبی و باحالی. تویشان خباثت و زرنگی‌ای داشت که چقدر تو خوبی نداشت. کم‌کم بدنم مقاومتش را از دست داد. لب‌هایم مقاومتشان را از دست دادند. چشم‌ و ابروهایم مقاومتشان را از دست دادند. قاطی کردم. مدام می‌گفتم شاید اینهایی که الان می‌گوید تعریف وارونه است. حتماً این لبخند معنی‌اش تأیید است و شایدها و حتمن‌های دیگر. می‌گفتند چقدر تو خوبی نیشم تا بناگوش باز می‌شد. می‌گفتند چقدر شارلاتانی آخه، نیشم تا بناگوش باز می‌شد. می‌گفتند رند و کلک و بلایی نیشم تا بناگوش باز می‌شد می‌گفتند داری افت می‌کنی، هیچ حواست هست؟ نیشم تا بناگوش باز بود. می‌گفتند چی داری که بهش می‌نازی؟ نیشم تا بناگوش... می‌پرسیدند نه واقعن فک می‌کنی آخرشی؟ باز نیشم... می‌پرسیدند قبلاً به نظر خودت یه طور دیگه نبودی؟ بناگوشم... می‌گفتند آره بابا تو خوبی. باشه بابا تو خوبی. نگاهم می‌کردند، آخ نیششان...

 

لینک
چهارشنبه ۱ مهر ۱۳۸۸ - مرضيه رسولی