ناگهان جالب شدی   

"قاتل روباه است" رو خریدم و یه شب که داشتم می‌رفتم تولد کسی و چیزی نخریده بودم،‌ بردم براش. "قاتل روباه است" رو دوباره تو نمایشگاه کتاب خریدم و گذاشتم بغل کتابای دیگه. چند ماه گذشت و دیروز که حوصله‌م سر رفته بود، ‌رفتم سراغش،‌همین‌جوری بی‌حوصله بازش کردم و تا آخر شب ولش نکردم و شام هم نصفه نیمه خوردم که بیام سر کتابه. چندماه اونجا واسه خودش افتاده بود و سراغشو نمی‌گرفتم و حالا که سراغشو گرفته بودم ولش نمی‌کردم. تا اینکه دراومد گفت این‌همه مدت نبودی، حالا هم بذار من پن دیقه واسه خودم باشم. حالا حکایت توئه. واسه خودت داشتی تو این دنیا راهتو می‌رفتی و زندگیتو می‌کردی. می‌دیدمت اما نگات نمی‌کردم. حواسم به مدل راه رفتنت نبود. حواسم به طرز دندونات نبود،‌ حواسم به مدل کفش بستنت نبود،‌ حواسم نبود چقدر تندتند غذا می‌خوری، حواسم نبود اگه یه قطعه‌ای رو تو یه آلبوم دوست داشته باشی، ‌هیچ‌وقت همون اول نمی‌ری سراغش،‌ می‌ذاری از اول آلبوم، یکی‌یکی ترکا پلی بشه. حواسم نبود به مدل مخلصم گفتنِ موقع خدافظیت. حواسم نبود چه‌جوری با ولع به حرفای احمقانه یه نفر گوش می‌دی و تند و تند سرتکون می‌دی و تأیید می‌کنی و خودتو شکنجه می‌دی واسه اینکه یارو نخوره تو ذوقش،‌ بعد طرف می‌ره تو لیست سیاهت. حواسم نبود چقد صبحا چایی رو شیرین می‌کنی، وقتی داری غذا می‌خوری باید یه تلویزیونی باشه که جلوت قارقار کنه. حواسم نبود وقتی کفشات کثیفه می‌کشیشون پشت ساق پات و تمیزشون می‌کنی. حواسم نبود که چقدر خودکارو سفت می‌گیری دستت و می‌نویسی و واسه همین یه قلمبه بغل انگشتت دراومده. حواسم نبود چقدر بلندبلند شعر خوندنو دوس داری. حواسم نبود ... آقا می‌ذاری من پن دیقه واسه خودم باشم؟ 

 

لینک
شنبه ٢۱ شهریور ۱۳۸۸ - مرضيه رسولی