عمقزی   

دستم. درست کف دستم. گزگز نمی‌کند. نمی‌سوزد. درد نمی‌کند. نمی‌خارد. دارد بلایی سرم می‌‌آورد بدون اینکه اسمی داشته باشد و بشود با کلمه‌ای حالتی را که ایجاد کرده شرح داد. باید برای توضیح دادن این حالت مثنوی 69 من بنویسم. باید برای توضیح دادن این حالت یک ساعت بی‌وقفه حرف بزنم و هی به دستم اشاره کنم. اگر این وضعیت را بخواهم تلفنی شرح دهم چون طرف دستم را نمی‌بیند بیچاره می‌شوم. اگر بخواهم این وضعیت را بنویسم بیچاره‌تر می‌شوم. پوست کف دستم کش می‌آید. زیر پوست انگار جنگلی است که درختانش به سرعت در حال رشد کردن و قطور شدن هستند. بعد انگار یک هلی‌کوپتر هر سی ثانیه یک‌بار رد می‌شود و روی درخت‌ها آب داغ می‌ریزد. بلافاصله یک‌سری آدم سنگین وزن با چتر روی درختان فرود می‌آیند و برای پایین آمدن پاهایشان را دور کمر درختان حلقه می‌کنند و وقت پایین آمدن رد ناخن‌های دستشان روی درخت‌ها می‌ماند. اما رنگ پوست مثل همیشه است و باد نکرده. می‌بینید این وضعیت چقدر کلمه‌هایم را حقیر کرده؟‌. چرا برای این وضعیت فلاکت‌بار اسم نگذاشته‌اند و کلمه درست نکرده‌اند نمی‌دانم. آن‌وقت این حالات و این وضعیت‌ها راست راست برای خودشان توی دنیا می‌گردند و به حیاتشان ادامه می‌دهند بدون اینکه کسی اسمی ازشان به زبان بیاورد بدون اینکه کسی خطابشان کند. بدون اینکه بتوانی ازشان با کسی حرف بزنی بدون اینکه تمام انرژی‌ات را صرف تعریف کردن ازشان نکنی. همین چیزهای الکی تبدیل به رازهایی می‌شوند که جای رازهای دیگر را می‌گیرند و این می‌شود که من نمی‌توانم رازی را برای متقاضیان نگه دارم. راز می‌شوند چون کسی ازشان نمی‌گوید. کسی نمی‌تواند ازشان حرفی بزند. راز می‌شوند چون اسم حالت دیگری را به اشتباه روی آنها می‌گذارند. مثلاً من مجبورم برای مخاطب بی‌حوصله بگویم دستم گزگز می‌کند در حالی که درستش این نیست و وقتی با من همدردی می‌‌شود یا می‌گویند انگشت منم درد می‌کنه غصه‌دارتر می‌شوم. برای اینکه با من همدردی نشده. برای اینکه به همدردان آدرس اشتباه داده‌ام بدون اینکه چاره‌ای در میان باشد.

 

لینک
سه‌شنبه ٢۳ تیر ۱۳۸۸ - مرضيه رسولی