باز هم قصه تلخ مهاجرت   

من یه شلغمم تو مغازه میوه‌فروشی، کنار گوجه‌ها و خیارا و پرتقالا و میوه‌های خوش آب و رنگ. من سفیدم و  برق نمی‌زنم. شما می‌‌آیید و از جلوی من رد می‌شید و می‌رید سراغ انارا، می‌رید سراغ کیوی‌ها و آناناسا. من می‌دونم می‌خواید سالاد میوه درست کنید. می‌رید سراغ گوجه‌ها و خیارا و پیازا. من می‌دونم می‌خواید سالاد شیرازی درست کنید. من تو هیچ سالادی جا ندارم، تو هیچ ظرف میوه‌ای. من اینجا نشستم ساکت، تا یه آدم سرماخورده پیدا بشه و منو برداره ببره با خودش بیرون. منو بذاره تو پلاستیک شفاف و بگیره دستش و پیاده کوچه سازگار رو بره تا آخر، منم سرمو بچسبونم به پلاستیک شفاف و بیرون رو نگاه کنم و برای گوجه‌ها و خیارایی که قاطی آشغالا شدن دست تکون بدم. هی از خوشحالی دست و پا بزنم. پلاستیک هی تکون بخوره و من بالاپایین بپرم و سرم گیج بره و داد بزنم آقا نگه دار. ولی نگه نداره. بره تا برسه به پلاک سه. کلید نندازه، زنگ بزنه و در براش وا شه و بره تو . منو دست به دست کنه. یه دست دیگه منو برداره ببره تو آشپزخونه و دهن همون دست داد بزنه که واسه چی شغلم گرفتی؟ صدبار بهت گفتم من شلغم دوست ندارم. من ناراحتم، دوست ندارم جایی باشم که دوستم نداشته باشن. دوست ندارم جایی باشم که با صدای بلند بگن که دوستم ندارن و فک کنن من خرم و نمی‌شنوم. من خر نیستم من شلغمم. دست منو گذاشت کنار سیب‌زمینی‌ها و پیازا. سیب‌زمینی‌ها بهم می‌گن می‌دونی با شلغمای قبلی چی‌کار کردن؟ می‌گم چی‌کار کردن؟ ریختن توی آب جوشوندنشون؟ می‌گن نه. یک‌صدا می‌گن نه . می‌گن شلغما رو این‌قدر اینجا نگه داشتن که بوی گندشون همه جا رو برداشت، شلغما رو این‌قدر نگه داشتن که هرچی تو شکمشون بود ریخت بیرون. من باور نمی‌کنم. می‌گم شما دروغگویید. مگه مریضن که منو از توی مغازه بردارن بیارن بذارن اینجا که بگندم؟ یکی از سیب‌زمینی‌ها می‌گه آره مریضن،‌ یکیشون سرما خورده. آدم مریض تو رو می‌خوره دیگه،‌آدم سالم که بهت کاری نداره. من لجم در‌می‌آد و به سیب‌زمینی‌ها فحش می‌دم، بهشون می‌گم کدو،‌ می‌ریزن سرم و حسابی کتک می‌خورم. سیب‌زمینی‌های قلچماقی‌ان. صورتم کبود می‌شه. پیازا دلشون به حالم می‌سوزه. یکیشون می‌یاد طرفم، دست می‌کشه به صورتم و اشکم سرازیر می‌شه. هی روشن می‌شه و تاریک می‌شه و سیب‌زمینی‌ها و پیازا یکی‌یکی می‌رن، ولی من دارم اینجا این گوشه می‌پوسم. کم‌کم دارم آب می‌ندازم، کم‌کم دارم بو می‌گیرم.

لینک
یکشنبه ٢٠ بهمن ۱۳۸٧ - مرضيه رسولی