همین‌جا تو این حوالی عزیزم جای تو خالی   

اگر به من بود وقتی کسی می‌رفت یا وقتی کسی می‌مرد ازش یک جای خالی در همه‌ی جاهایی درست می‌شد که بود. خلاء درست می‌شد با نبودنش. نه فقط در الان و آینده، که در گذشته. گذشته نباید مصون بماند. نباید همینجوری بنشیند به ریش حالا و فردا بخندد.

آلبوم عکس‌ها را که ورق می‌زدی می‌دیدی تصویر آنکه رفته، آنکه مرده، محو شده. می‌دیدی دستت همین‌طور رو هوا مانده و شکل شانه‌ی کسی را گرفته که نیست. نشسته‌ای و سرت را چند وجب بالاتر از سطح زمین گذاشته‌ای، روی یک زانوی خیالی. می‌دیدی توی فیلم‌های دورهمی، توی فیلم‌های مهمانی داری با یک فضای خالی حرف می‌زنی و بعد، شمعی بی‌هوا فوت شد. نترس. ترسناک نیست. کتاب‌هایت را ورق می‌زدی و می‌دیدی حاشیه‌ی کتاب‌ از دست‌خطش خالی است. می‌رفتی توی چت می‌دیدی با خودت حرف زده‌ای، نواری را که از صدایش پرکرده بودی می‌گذاشتی و هیچ صدایی نمی‌آمد. می‌رفتی می‌دیدی نامه‌هایش سرجایشان نیست، کمد لباس‌هایش خالی است و نمی‌توانی روی چیزی انگشت بگذاری و بگویی این او بود. این یک‌جور احترام به کسی بود که می‌خواست با نبودنش بگوید که نیست. نه اینکه برود و همچنان باشد و هی نگاهش کنند و هی با نگاه کردن چیزی را که نیست، هست کنند.

لینک
۱۳۸٩/٦/٧ - مرضيه رسولی

       

از ولادیمیر یاد گرفتم که این قبلی اسمش قدم‌شمار است نه کیلومترشمار.

لینک
۱۳۸٩/٦/٥ - مرضيه رسولی

   راه تو به هر روش که پویند   

 

اگر از همان روزی که شروع کردیم به حرکت کردن، وقتی نوزادی بیش نبودیم، به هر کداممان یک کیلومتر شمار وصل می‌کردند الان خیلی چیزها دستگیرمان می‌شد.

نگاه می‌کردی به کیلومترشمار طرف، انگار داری به یک راز بزرگ نگاه می‌کنی. بهش می‌گفتی تو چرا اینقدر راه رفتی لامصب؟ کجاها رفتی حالا؟ طرف تعریف می‌کرد جای خاصی هم نرفته. دور اتاقش هی چرخیده و چرخیده. یک کوچه را هی رفته سر آمده ته. از پله‌های مترو هی رفته بالا هی آمده پایین. خواسته سوار اتوبوس شود راننده پول خورد قبول نمی‌کرده و گفته بلیت بده این هم بلیت نداشته و پول تاکسی هم نداشته تا خانه پیاده رفته. دور صندلی مشتری هی چرخیده و موهایش را کوتاه کرده. همان‌جایی که ایستاده بود هی راه رفته. هی این پا و آن پا کرده. این کیلومترشمار این‌قدر قوی و حساس‌است که این‌پا آن‌پاها را هم ضبط کرده. 

به یکی دیگر می‌گفتی تو چرا اصلن راه نرفتی لامصب؟ هیچ‌جا ارزش رفتن نداشت؟ طرف تعریف می‌کرد که دور دنیا را گشته. هی ازاین کشور به آن کشور، از این قاره به آن قاره، اما همه‌ش سوار بوده. یعنی این کیلومترشمار فقط زمانی حرکت می‌کرد که خودت در حرکت بودی نه اینکه وسیله‌ای شما را حرکت می‌داد. حالا شما می‌خندی ولی همین قابلیت خیلی چیزها را بهت می‌گفت. به کشف علت مرض‌های بسیار کمک می‌کرد. مثلن تعریف آدم کولی و یکجانشین به کل عوض می‌شد. ممکن بود همین الان کولی باشی و بی‌خبر. از عشایر کوچ‌نشین باشی و خودت ندانی.

 اگر می‌خواستی پاهای ملت را بگذاری کنار هم و مقایسه کنی نمی‌شد. از روی پاها و انگشت‌ها نمی‌شود فهمید کی چقدر رفته و چه‌جور رفته. هنوز من خبری مبنی بر تازه‌ترین پیشرفت‌های علم ندیده‌ام که طی آن پای طرف را ببری پزشکی قانونی و بهت بگویند این پاها چند کیلومتر رفته‌اند. الان اصلن می‌دانی بیشترین راه رفته متعلق به کدام آدم است؟ نه. پس خاک بر سر من و شما و دانشمندان و خاک بر سر گینس. حیف نیست تو رو خدا؟ بعد حالا شما بیا بگو اگر کیلومتر شمار از حرکت افتاد یا مثلن وسط راه باتری‌اش تمام شد چه. خب من چه می‌دانم؟ مگر من باید به جواب همه‌ی سوال‌ها فکر کنم؟  

لینک
۱۳۸٩/٦/۳ - مرضيه رسولی

   یدالله   

بعدازظهر بود. هنوز آفتاب داغ بود و می‌زد فرق سر آدم. از سر کار برمی‌گشتم. مرد را دوباره دیدم. تو میرداماد قبل از ایستگاه مترو نشسته بود قلاب‌دوزی می‌کرد. لیف می‌بافت. دید دارم نگاهش می‌کنم گفت یه دونه بخر، از تولید به مصرفه. چشمم فرار کرد ازش. از کنارش گذشتم و مثل دفعه‌ی قبل دلم فشرده شد. نمی‌دانم چرا. از خودم پرسیدم اگر به جای مرد، زنی داشت قلاب‌دوزی می‌کرد باز هم دلم فشرده می‌شد؟‌ می‌خواستم مچ خودم را بگیرم ببینم نگاه جنسیتی دارم یا نه. مامان را تصور کردم نشسته گوشه‌ی خیابان قلاب‌دوزی می‌کند.

مامان هیچ‌وقت قلاب‌دوزی بلد نبوده. هیچ‌وقت خیاطی نکرده. دوخت و دوز خشتک‌ها و جیب‌ها و زانوهای پاره و دکمه‌های کنده شده با بابا بوده. مامان حوصله‌ی خیاطی ندارد. عوضش از آن قدیم‌ها خاطره‌های گنگی ازش دارم که داشته بافتنی می‌بافته و نخ را مثل من نمی‌پیچیده دور انگشت اشاره‌اش. نخ را آزاد می‌گذاشته و تند و تند می‌انداخته روی میل. نمی‌دانم چه می‌بافته. چون شالی یا ژاکتی نداشته‌ام که مامان بافته باشد. شاید اصلن قرار نبوده بافتنی تبدیل به چیزی شود. همین‌که سرش را به چیزی گرم کند بس خودش و بابا بوده. شاید اگر نمی‌بافت گیر می‌داد به بابا، مثل حالا که می‌آید کنترل تلویزیون را از بابا می‌گیرد و خاموشش می‌کند و داد می‌زند خسته نشدی؟ برو پارک هوا بخور. آدم به این سن، پارک که می‌رود باید شطرنج بلد باشد، باید روزنامه توی دستش باشد جدول حل کند. اما بابا به خاطر من از روزنامه خواندن بیزار است. دوست ندارد با کسی حرف بزند. بعد یکی که می‌آید باهاش حرف بزند اصلن حواسش نیست. مردم فکر می‌کنند گوش‌هایش سنگین شده که نمی‌فهمد و نمی‌گیرد. دوست دارد بنشیند جلوی تلویزیون فقط نگاه کند. فکر می‌کنی مثلن اگر تلویزیون خاموش باشد نگاه نمی‌کند؟ می‌نشیند زل می‌زند به تلویزیون، به خودش و به لوستر و مبل‌ها که توی تلویزیون معلومند.

گفتم نباید مامان را تصور کنم گوشه‌ی خیابان چون روی قضاوتم اثر می‌گذارد و درباره‌ی اینکه نگاه جنسیتی دارم یا ندارم احساسی تصمیم می‌گیرم. خانم حیدری همسایه‌مان را که بیشتر وقت‌ها تو آسانسور می‌بینمش و خیلی چاق است و وقتی چهار نفر باشیم تو آسانسور خودش را به من می‌چسباند تصور کردم نشسته گوشه‌ی خیابان و قلاب‌دوزی می‌کند. دست‌هایش خیس عرق است و خیلی عجله دارد و مشتری منتظر است. نخ هی گره می‌خورد و او را کلافه می‌کند. روی پیشانی‌اش دانه‌های غرق نشسته. هی به خودش فوت می‌کند. هی ممدشان را صدا می‌زند. هی می‌گوید رقت آوردم از دست تو بچه. دست‌هایش گوشتالوست و رد کاموا دور انگشتش مانده. شوهرش پریشب خانه نیامده.  دیشب لباس‌هایش را گشته تویش قرص‌های ال‌دی پیدا کرده. هی می‌بافد و می‌شکافد و به دختره فکر می‌کند. به اینکه چه شکلی است و چقدر جوان‌تر است، چقدر لاغرتر است. به عیب‌های خودش فکر می‌کند و قیافه‌ی دختر‌ه‌ را بدون این عیب‌ها توی ذهنش می‌سازد. صورت صاف و بی‌لک، انگشت‌های کشیده، هیکل باربی، موها مشکی و پرپشت و بلند. آخر یکی نیست بگوید خانم حیدری همچین دختری که نمی‌یاد با شوهر ریقوی تو. گوشش بدهکار نیست خانم حیدری. عرق و اشک با هم یکی می‌شوند و می‌ریزند رو کاموا. بعد حالا از کجا معلوم اصلن؟‌ این به جای فکر کردن به حالا از کجا معلوم، هی ممدشان را فحش می‌دهد. ممدشان گریه می‌کند. سر کلاس ژیمناستیک کلی پاهای پرانتزی‌اش را مسخره کرده‌اند و حالا اینجا هم مادرش هی مدام بی‌خود دارد می‌زند تو سرش و این و آن را به رخش می‌کشد. ممدشان دیگر نمی‌خواهد شلوارک پاش کند. می‌خواهد شلوار گشاد مشکیه را بپوشد که شکل پاهایش معلوم نشوند.

اصلن ولش کن. نمی‌شود. بدتر اعصاب خودم را خرد می‌کنم.

 

لینک
۱۳۸٩/٥/۳۱ - مرضيه رسولی

   یه ساندویچ الویه گذاشتم تو کیفم   

بلند می‌شوم خوابالو می‌روم حمام. حمام من خیلی طول می‌کشد. زیر دوش به خلقت بشر فکر می‌کنم و به اینکه چه خوب اگر تناسخ افسانه نباشد و بعد که مردم، در قالب یک آدم خیلی پولدار و فرهیخته و همه‌چی تمام زنده شوم و به منصه‌ی ظهور برسم. صبح‌ها با صدای چهچه‌ی پرندگان که در باغ خانه‌مان در خیابان نادرمی‌خوانند از خواب بیدار شوم و چشم که باز می‌کنم ببینم عذرا خانم چه صبحانه‌ی مفصلی برایم چیده. صبحانه‌ام را روی تراس بخورم. همان‌جور که چایم را سر می‌کشم به باغ نگاه کنم، روزنامه‌صبح را ورق بزنم و لب‌های شکلاتی‌‌ام را با دستمال پاک کنم. بعد یادم برود سرم را شستم یا نه. دوباره سرم را بشویم و هی موهای ریخته را از جلوی چاهک حمام جمع کنم.

صبح حمام رفتن حال آدم راخوب می‌کند. باد آدم‌هایی که تند دارند می‌روند سر کار می‌گیرد بهت و چون خودت خیسی خنک می‌شوی. مثل کولر عمل می‌کند. وقتی تمیزی نفس عمیق کشیدن کیف می‌دهد.

آی‌پادم امروز شارژ ندارد. نمی‌توانم نیک‌ کیو گوش کنم. نمی‌توانم پایم را محکم‌تر زمین بگذارم، نمی‌توانم دنیا را از بالا نگاه کنم، صدای اگزوزها و بوی دودشان نمی‌گذارند. صدای رادیوی تاکسی نمی‌گذارد. پنجاه‌تومانی که راننده می‌خواهد بیشتر ازم بگیرد نمی‌گذارد. هر چراغ قرمز را دویست تومان حساب‌ می‌کنند سنده‌ها.

سوار ماشین می‌شوم تا برسم ایستگاه مترو. پیاده هم می‌شود رفت اما خیابانش برهوت است. نه آدم غیرکارمند و با دل و دماغی رد می‌شود نه مغازه‌ای هست که تماشا کنی.

سوار متروی قیطریه می‌شوم و تا پایم را می‌گذارم تو زنی جیغ می‌کشد تن گنده‌تو جم کن بچه‌مو له کردی. یکی تعادلش را از دست داده و افتاده روی بچه‌ی یکی دیگر. داد می‌زند تن لشتو نگه‌دار بچه‌مو کشتی. زنی را که افتاده هل می‌دهد و بچه‌اش را ناز می‌کند. بچه‌اش پسری پنج شش ساله است و ترسیده. نمی‌دانم از افتادن زن یا از جیغ‌های مادرش. زن چادرش مانده زیر تنش. شوکه شده. همراهش می‌گوید چته خب حواسش نبود. گویا خواهرش است چون خیلی شبیهند. هم این دوتا هم آن یکی هر کدام دوتا بچه همراهشان است. زن می‌گوید غلط کرده حواسش نبود. آن یکی می‌گوید غلط هم کردی با جد و آبادت. این یکی می‌‌گوید خفه شو می‌یام می‌زنم تو دهنتا. آن یکی می‌گوید من می‌یام می‌زنم تو دهنت خفه هم شدی. این یکی می‌گوید دهاتی. آن یکی می‌گوید دهاتی هم هستی. خب می‌گم حواسش نبود. لهجه‌ی نمی‌دانم کجایی دارد. مانتوی صورتی پوشیده. این یکی جوان است. بهش نمی‌آید این حرف‌ها. مقنعه سرش کرده و سر بچه‌ها را شانه زده.

 از کسی صدا درنمی‌آید. نزدیک واگن عمومی هستیم. بچه‌ها به جای اینکه به مادرهاشان نگاه کنند به هم نگاه می‌کنند. خفه نشی می‌یام خفه‌ت می‌کنم. خفه هم شدی. خجالت بکش زبون روزه. کثافت می‌یام می‌زنمتا. من هی می‌آیم چیزی بگویم می‌ترسم آتش دعوا تندتر شود. می‌خواهم بگویم افتادن رو بچه‌ی تو خیلی تفریح داشت براش؟هیچی نمی‌گویم. دیدید این‌جور وقت‌ها آدمها احساس بی‌پناهی می‌کنند و دوست دارند برای خودشان موافق جمع کنند؟ خانمی که مانتو صورتی پوشیده بود نگاه من می‌کند. می‌خواهد نگاهم را مثل دست کمک داشته باشد. منم نگاهش می‌کنم. سعی می‌کنم بی‌طرفی‌ام را حفظ کنم اما نمی‌شود. بعد می‌رسیم به ایستگاه مفتح و آن یکی که بچه‌هایش مانده بودند زیر همراه این یکی، همین‌که می‌آید پیاده شود برمی‌گردد می‌گوید جنده. تیر خلاص را گذاشته برای همین موقع. با کثافت گفتن و خفه شو گفتن آدم بار دلش سبک نمی‌شود. فحش‌ها دیگر رنگ و رویی ندارند. این یکی می‌گوید جنده خودتی. یکی از توی زن‌ها داد می‌زند خجالت بکشید زبون روزه. یکی دیگر می‌گوید روزه سرشونو بخوره وایستادن جلوی مردا از این حرفا می‌زنن.

غائله می‌خوابد. یک جا خالی می‌شود و می‌نشینم. اعصابم خرد شده. می‌بینم دو تا زن سوار شدند که به یکی‌شان می‌خورد حامله باشد. شکم بزرگی دارد. دستش را گذاشته روی شکمش. آن دستی که روی شکم است حتمن اثبات حاملگی است. بلند شوم بنشیند؟ اگر حامله نباشد شاید ناراحت شود. مثل مَلی. هی با خودم کلنجار می‌روم تا اینکه یک جایی خالی می‌شود و به جای او همراهش می‌نشیند. حتمن حامله نیست. اولین روزی که یکی بلند شود بهم بگوید بفرمایید بشینید حتمن روز متفاوتی در زندگی‌ام خواهد بود. حتمن کمرم خواهد شکست.

لینک
۱۳۸٩/٥/٢٥ - مرضيه رسولی

   رمضون   

راننده یک مرد سیبیلوی چهل و پنج ساله که تازه خانه‌ای تو منیریه خریده بود. نشسته بود پشت فرمان، سرش را از پنجره برده بود بیرون و داد می‌زد ونک دونفر. ونک دونفر حرکت. کنارش مردی چهل ساله حلقه‌ی ازدواجش را توی انگشتش می‌چرخاند و بی‌قرار بیرون را نگاه می‌کرد. داشت می‌رفت از عطاری میدان ونک دوای سوسک بخرد و امروز که تعطیل است خانه را سم‌پاشی کند. روی صندلی پشت راننده دختری بیست و دو ساله می‌رفت دانشگاه به کلاس ساعت 10 صبحش برسد. 8 واحد ترم تابستانی برداشته بود تا دانشگاهش را هفت ترمه تمام کند.

دونفر سوار شدند. یکی موهایش را ژل زده بود و سیخ‌سیخی کرده بود، آن یکی از ترس در زمره‌ی کچلان قرار گرفتن، برداشته بود کله‌اش را تیغ انداخته بود و سفید کرده بود. که بقیه فکر کنند به اختیار خودش بوده. خودش بوده که کچلی را انتخاب کرده نه دست روزگار و نه تقدیر و ژنتیک و دایی و پدربزرگ کچل. یکی‌شان بیست و دوساله متولد 20 اردیبهشت 1367 بود، دقیقن همان روزی که دختر بغل دستیاش به دنیا آمده بود. اما نه دختر و نه پسر، هیچ‌کدام خبر نداشتند. اگر خبر داشتند شاید دختر کیفش را نمی‌گذاشت بین خودش و او و قبل از اینکه پسر بخواهد بنشیند خودش را نمی‌چسباند به در ماشین. پسر کچله 27 ساله بود. اگر می‌فهمید که بهش گفتیم کچل ناراحت می‌شد. یک بار توی کلاس یکی از بچه‌ها وقتی صدایش کرد و نشنید بهش گفت کچل با توئم و دعوا شروع شد و پسر داد زد کچل باباته و همکلاسی‌اش گفت بابام کچل باشه از کچلی تو چیزی کم نمی‌شه و قبل از اینکه به کتک‌کاری بکشد جدایشان کردند.

 کچل کلاس زبان انگلیسی می‌رفت تا از این مملکت گند و گه برود و زندگی واقعی‌اش را شروع کند. تا حالا که فقط از دست این مملکت و آدم‌هایش کیر خورده بود. قرار بود برود خارج و خوشبخت شود. توی خیابان راه برود و ویسکی بخورد و هر دختری را که خواست بردارد ببرد بار مست کنند و برقصند. این‌ها را به دوستش گفته بود و واقعن عزمش هم جزم بود.

راننده استارت زد و راه افتاد و ضبط را روشن کرد. ابراهیم تاتلیس زوزه ‌کشید. دختر هدفن توی گوشش بود و آهنگ‌های آلبوم ژاکت محسن چاوشی را گوش می‌داد. مرد کنار راننده با غضب به راننده نگاه کرد و دوباره چرخید سمت پنجره. دوست کچل گفت صب اول صبی باید صدای ان آقا بره رو مخمون. دوستش گفت کره؟ چرا این‌قدر صداشو بلند کرده؟ کچل گفت بگم کم کنه صداشو؟ تا دوستش آره یا نه بگوید بلند گفت داداش بی زحمت صدای ضبطو کم کن. راننده از توی آینه نگاهش کرد و دستش را از روی دنده برداشت و برد سمت پیچ ضبط. صدا کم شد؟

ماشین پیچید توی کردستان و تاتلیس خواندن آهنگ بعدی را شروع کرد. مسافر کنار راننده برگشت و به پسرها نگاه کرد و دوباره زل زد به اتوبان. کچل گفت داداش ازت خواهش کردم یه کم صدای ضبطو بیاری پایین. ما که نمی‌فهمیم چی می‌گه فقط خودت می‌فهمی. راننده گفت از این کمتر نمی‌شه. کچل گفت یعنی چی کمتر نمی‌شه؟ مسافر سوار می‌کنی نباید اول صبحی خط خطی کنی اعصابشو که. راننده گفت کم کردم حاجی. کمتر از این نمی‌شه. خیلی ناراحتی پیاده شو. دوست کچل گفت پیاده شو یعنی چی؟ مثل اینکه زبون خوش حالیت نیست می‌گه کم کن. دختر هدفن را از گوشش درآورد و نگاه کرد به پسرها و نگاه کرد به راننده. راننده گفت زبون خوش حالیم نباشه می‌خوای چی‌کار کنی؟ کچل گفت عجب دیوثیه. راننده از دنده سه آمد روی دنده دو و پایش را گذاشت رو ترمز و دنده را خلاص کرد و کنار اتوبان نگه داشت. دوست کچل گفت دنبال دعوا می‌گردی قربان؟ راننده گفت پیاده شید. کچل گفت سوار کردی واسه ونک تو ونک هم مسافرتو پیاده می‌کنی. راننده پیاده شد. دور زد و رسید به در عقب سمت راست ماشین و در را باز کرد. گفت پیاده شو. کچل گفت پیاده شم زنده نمی‌ذارمت. راننده گفت هیچ غلطی نمی‌تونی بکنی. توی دستش قفل فرمان بود. کچل و دوستش قفل فرمان را ندیدند. همان‌جور که نشسته بودند کچل دست انداخت یقه‌ی راننده را بگیرد. مسافر جلویی گفت آقا اول صبحی این چه بساطیه واسه خودتون و بقیه راه انداختید؟ دختر به دست دوست کچل نگاه کرد که سریع رفت توی جیب شلوار جینش و با یک چاقوی کوچک ضامن‌دار بیرون آمد و چشم‌هایش گرد شد. راننده با قفل فرمان زد روی دست کچل که یقه‌اش را چسبیده بود. کچل هلش داد و از ماشین پیاده شد. راننده افتاد زمین و تا بلند شود کچل و دوستش رسیده بودند بالای سرش. با قفل فرمان زد پای کچل و زد به سینه‌ی دوستش. داشت با قفل فرمان آش و لاششان می‌کرد. دوست کچل چاقوی ضامن‌دارش را کرد تو شکم راننده. راننده افتاد. خون هیچ عجله‌ای برای بیرون آمدن نداشت و کم‌کم لباس سفید راننده را قرمز کرد. بالای سرراننده شلوغ شد. پسر چاقوی خونی را انداخت و دوید. مردم زنگ زدند 110.

 

لینک
۱۳۸٩/٥/٢۳ - مرضيه رسولی

   سلام بیلی   

می‌رم مسابقات اسب‌دوانی

شرط بندی می‌کنم رو اسب ردیف هفت

منتظر می‌شینم

با دوربین به اسب خودم نگاه می‌کنم

پاهاش وقت دوئیدن مثل دستای مامان می‌شه که دارم صورت سیما رو بند می‌ندازه

می‌یاد چند بار از جلوی جایگاه رد می‌شه

من بلیت درجه یک خریدم تو سایه نشستم زیر این سایه‌بون بزرگه که سبز و سفیده

مسابقه تموم که می‌شه

من یه عالمه پول برنده شدم

سوارکاره خوشحاله و هی دسته گلشو پرت می‌کنه بالا می‌گیره

اسبه خسته‌س

هیشکی به فکر تن اسبه نیست

می‌زنم بیرون از اونجا

تو رفتی مسابقه‌ی منجستر یونایتد و چلسی

منچستر برده و خوشحالی

قرار می‌ذاریم تا صبح همه پولا رو خرج کنیم

تو شهری زندگی می‌کنیم که شباش همه جا بازه و بهت نمی‌گه پولتو نگه‌دار تو جیبت صب شه

نه اینجای یه جای دیگه‌س

می‌ریم بریز و بپاش راه می‌ندازیم

می‌ریم یه بار

توش موسیقی زنده هست

 درامز و ساکسفون و گیتار برقی

خیلی خوب می‌زنن

یه چیزایی می‌خونن که دل آدم بیشتر می‌ره

هی به خودش می‌گه آخ آره همینه

من برای همه‌شون مشروب می‌خرم

ولی یه جور نمی‌کنم که بفهمن من خریدم

می‌رم به بارمن پول می‌دم

می‌گم یه سری به اینا مشروب بده

بعد که مست و پاتیل

آویزون تو شدم

می‌زنیم بیرون از اونجا

تو می‌گی کاش پول می‌دادیم به نونوایی

یه تنور صلواتی نون بده به ملت

من می‌گم کاری نداره الان ردیفش می‌کنیم

خیرین گمنامیم ما

 

لینک
۱۳۸٩/٥/۱٧ - مرضيه رسولی

   عزیز   

مامان بزرگ من هر وقت می‌خواست بفهمونه خیلی ریلکسه و خیلی خوشبخته و دیگه هیچی تو زندگی نمی‌خواد می‌گفت دیگه وقتشه سرمو بذارم برم. انگار بخواد رو آب بخوابه و موج با خودش ببردش. خیلی رویایی. ولی وقتی مرد سرشو نتونست جایی بذاره. یه بعدازظهری رفته بود دکتر که بگه قلبش دوباره خیلی درد می‌کنه و قرص هم می‌خوره بهتر نمی‌شه. دکتر بهش قرصای جدید داده بود. رفته بود قرصا رو از داروخونه گرفته بود. پیاده داشت می‌رفت خونه که حالش بد شد و رو پله‌ی یه خونه‌ای تو خیابون نشست و همونجور نشسته مرد. همونجور که کیسه‌ی داروها تو دستش بوده می‌فهمن مرده.

وقتی مرد گریه‌م نگرفت. نمی‌دونم چرا. زور هم زدم و نشد. دوسش داشتم، دلم از سنگ که نبود. من وقتی حسن‌آقا مرد گریه کردم چه برسه به اون. ولی اشکامو بعدش ریختم. یه سال بعد، دوسال بعد یه دفعه یادش می‌افتادم، یاد سنده گفتنش به خواهراش و گریه‌م می‌گرفت.

کلن فحش‌های عجیب غریبی می‌داد. مثلن می‌گفت یارو خیلی اسمائه. اسما فحشی بود که من معنیش رو نمی‌فهمیدم و کنجکاو بودم بدونم چیه و هیشکی هم نمی‌دونست. بعضیا می‌گفتن شاید مادربزرگت از یه زنی به اسم اسما بدش می‌یومده و شده براش فحش، مث احمدی‌نژاد که حالا واسه ما فحشه.

مامان‌بزرگم زورو بود. توی اون روزگاری که زن مطلقه یعنی جزامی، از بابابزرگم طلاق گرفته بود با یه دونه بچه که مامان من باشه. بعد این‌قدر ماجرا تو زندگیش پیش اومده بود که یادش نمی‌یومد واسه چی طلاق گرفته. فقط می‌گفت با هم نمی‌ساختیم. دوباره شوهر کرده بود. بعضی وقتا که می‌یومد خونه‌ی ما و بابابزرگم هم تصادفی اونجا بود رفتارش می‌شد عین عروسای هیوده ساله‌ی خجالتی. به تته پته می‌یفتاد. فک می‌کرد اگه شوهرش بفهمه بابابزرگم هم اونجاست غیرتی می‌شه.

مامان‌بزرگم خیلی به خودش می‌رسید. طلاملا آویزون می‌کرد به خودش. اون موقعا که دندون طلا هنوز شایع بود، دوتا دندون طلا کاشته بود. بعد هی خودشو مجبور می‌کرد به خندیدن که دندونای طلا بیفتن بیرون و ملت بفهمن این اعیونه. به خاطر همین خیلی شوخی می‌کرد و سربه‌سر این و اون می‌ذاشت که خنده‌ش بیخود نباشه و نگن چه دیوونه. من اینا رو طی یه دودوتا چاهار تا فهمیده بودم وگرنه فک نکنم کسی بو برده بود که مامان‌بزرگم به خاطر دندوناشه که آخر عمری این‌قدر بذله‌گو شده. همین دندون طلاها عمرشو زیاد کرد. هفتاد سالش بود ولی فک می‌کردی تازه پنجاه رو رد کرده. بیایید دندون طلا بذاریم مدام بخندیم جوون بمونیم. یا چه جور جواهری الان مده؟ همونو بذاریم.

لینک
۱۳۸٩/٥/٥ - مرضيه رسولی

   احساسات تربیت نشده   

هنوز بعد از پنج ماه که از خواندن تربیت احساسات می گذرد، به فردریک مورو فکر می‌کنم. به باختن مدامش. به بوالهوسی‌های بی‌آغاز و انجامش. به بازی خوردنش، به گا رفتنش، دستی دستی خود را توی هچل انداختنش. به فلوبر که با این جوان چه کرد. هی خونسرد سرش را گرفت زیر آب و قبل از خفه شدن درآورد. اما بوواری بست نبود فلوبر خان؟ بعد هی کار دست بینوا داد. هی در باغ سبز نشانش داد. کردش یک آدم بی‌اراده و بی‌کله. انداختش گیر آدم‌های سواستفاده‌چی. شد ضد قهرمان. هی گند زد و از پس ماله کشیدن هم برنیامد. پله پله سقوط کرد. شد یک آدم ترسو که می ترسد تا ته کاری برود مبادا پایان خوش در انتظارش نباشد. می‌ترسد تصمیمی بگیرد مبادا گند بزند و مسئولیت اعتراف به ریدن بیفتد گردن خودش. هی از این گنداب درآمد افتاد به یک گنداب دیگر. نتیجه‌اش شد کارهای نصفه‌نیمه، عشق‌های نیمه‌کاره، از این شاخه به آن شاخه پریدن، هی از دست دادن، هی کوتاه آمدن و پاپس کشیدن و من خود به چشم خویشتن دیدم که جانم می رود شذن. یک لوزر تمام عیار. وجود داشتنش دلگرمی داد که یکی هست که وقت بهش نگاه کنی نفسی آسوده بکشی و بگویی چه خوب که من در قعر جدول نیستم. بربادرفته‌تر از من هم هست. حالا شما بیا بگو اینها همه‌ش داستان است. ولی ما باور کردیم تمام شد رفت.

لینک
۱۳۸٩/٥/٤ - مرضيه رسولی

   باورت شد؟   

دوست داشتم دروغگو باشم. مدام دروغ بگویم و دروغ‌هایم لو برود. دیگر کسی بهم اعتماد نکند. به جایی برسد که هرچی می‌نویسم کسی که می‌خواندم توی دلش بگوید این هم یه دروغ دیگه. دوست داشتم دروغ‌ها را جوری ننویسم که به نظر برسد داستانند و من هم یک راوی صرف، خیلی واقعی بنویسم و بعد گند همه‌شان دربیاید. برعکس نویسنده‌هایی باشم که همان اول می‌گویند تمام حوادث ساخته ی ذهن است و هرگونه تشابه اسمی صرفن تصادفی است. از آدم‌ها و همه‌ی چیزهای واقعی دور و برم استفاده کنم. شما بهش می‌گویید سواستفاده. بعد که حسابی دروغ گفتم حرف های خودم را لای همان دروغ‌ها بچپانم. که آزاد شوند و بروند برای خودشان. یک چیزهایی را فقط محض گفتن بگویم که دست از سرم بردارند، کسی هم باور نکرد نکرد. باور و ناباوری مردم چه تاثیری به حال من و ماجراهایم می‌کند؟ یک شنونده‌ی صرف می‌خواستم مثل شنونده‌های برنامه‌ی صبح جمعه با شما. اما نمی‌شود و نشد. در محاسبات اشتباه کرده بودم. باوری یا ناباوری اکثریت طور دیگری است. براساس تعداد دروغ هایی که بهشان گفتی نیست. مهم نیست چقدر از تو دروغ شنیده‌اند، توی همان دروغ‌ها هم به گا رفتن‌ها را راحت‌تر از خوشی‌ها باور می‌کنند. به نظرشان می‌آید کسی نمی‌تواند این قدر خوب نقش یک آدم به گا رفته را بازی کند. برای اینکه متوجه شوند دروغ گفته‌ای، باید التماسشان کنی اما درمورد خوشی‌ها معمولن شک اولیه‌ای وجود دارد. مردم راحت‌تر باور می‌کنند دروغ گفته‌ای این‌قدر که ذکر مصیبت شنیده‌اند. راضی‌ترند ذکر مصیبت بشنوند و بیشتر دل به دلت می‌دهند. خودم هم همین‌طورم. چون یاد گرفته‌ام هوای گریه‌ی آدمها را داشته باشم تا خنده‌هایشان را. حالا می‌خواهی چه حرف‌هایی را بزنی که دست از سرت بردارد؟ همین ذکر مصیبت‌ها را. ولی نمی‌شود. باید یواش این طرف آن طرف را نگاه کنی و وقتی کسی نیست به دیوار بگویی. مثل وقتی که می‌خواهی بشاشی.

لینک
۱۳۸٩/٥/۱ - مرضيه رسولی

       

سوار اتوبوس‌های کولردار و باحال میدان ولیعصر به تجریش بودم. زرنگ‌بازی درآورده بودم و قبل از نشستن، طرف سایه‌دار اتوبوس را یافته بودم و به ذکاوت و موقعیت‌شناسی خود می‌بالیدم. کیفم را، کیف سنگینم را که شانه‌هایم را از پس سالیان حمل او تابه‌تا شده‌اند گذاشته بودم روی صندلی جداگانه‌ای. یاد قدیم‌ندیم‌ها افتادم که آدم‌ها برای کیفشان هم بلیت می‌دادند و وقتی کسی می‌گفت کیفت رو بردار بذار بشینم می‌گفتند بلیتشو دادم. الان چندسالی است که شنونده‌ی این دیالوگ نیستم. قدیم‌ندیم‌ها می‌گفتند بچه‌جون جمع‌تر بشین منم بشینم. می‌نشستند و لهت می‌کردند زیر کون گنده‌شان. باید می‌گفتند بچه‌جون می‌خوام روت بشینم، آن‌ورتر رفتن هم نداشت. مامان سر من با بقیه دعوا نمی‌کرد. نمی‌گفت خانوم یعنی چی که می‌گی پاشو من بشینم. اینم آدمه خب. معمولن حق با معترض بود. معمولن توی اتوبوس بالا می‌آوردم و مردم حالشان ازم به هم می‌خورد و مامان احساس سرشکستگی می‌کرد. یک موقع‌هایی نمی‌آمد طرفم که معلوم نشود مامان من است. از اتوبوس بیزار بودم.

توی اتوبوس‌های کولردار و باحال کسی بلیت‌ها را جمع نمی‌کند. من بیشتر وقت‌ها از بلیت‌دادن قسر درمی‌روم و بعضی وقت‌ها هم راننده‌ها هوی می‌کنند بهم که بیا بلیتتو بده کجا سر خرو کج کردی داری می‌ری؟

رسیدیم به ایستگاه پارک ساعی که دختر بچه‌ای سوار شد. همان جلوی در ماند و میله را گرفت. یعنی من وقتی دیدمش و متوجهش شدم که میله را گرفته بود. نمی‌دانم کسی بهش گفته بود من جمع‌تر می‌شینم بیا پیش من بشین یا نه. شاید دختر قبول نکرده بود. من تقریبن ته اتوبوس بودم. یک کوله‌ای که خیلی برایش بزرگ بود را انداخته بود رو دوشش، عروسکش را گرفته بود دستش. موهایش خرمایی و بلند بود و جلوی موهایش چتری. پیرهن بدون آستین گلدار پوشیده بود که تا زانوهایش بود و پاهایش خیلی لاغر بود. گشتم دنبال کسی که مادرش باشد پیدا نکردم. دیدم مردی از تو قسمت مردانه باهاش حرف زد. این این‌طرف میله ایستاده بود و مرد آن‌طرف. شاید باباش بود. موهای عروسک عین خودش بود. همان رنگی و به همان لختی و آویزان روی شانه‌ها. معلوم بود عروسک را با موهای بسته خریده‌اند و این بازشان کرده. چون وسط سر عروسک کچل بود. سازنده فکر می‌کرده آن وسط را که کسی نمی‌بیند، برای چی هزینه‌ی اضافی کند. دختر دست می‌کشید به کچلی‌های کله‌ی عروسک اما چشمش به بقیه بود. خیلی چیز وحشتناکی بود آن عروسک توی دست دختر. نمی‌دانم کسی دیده بود یا نه. کسی به سر عروسک دقیق شده بود یا نه. فاجعه جلوی رویم بود، می‌خواستم به بقیه نشانش دهم و نمی‌شد. باید آنجا بودی و می‌دیدی چه می‌گویم. وقتی نیستی همین می‌شود.

لینک
۱۳۸٩/٤/٢٧ - مرضيه رسولی

   هندونه؟ هند تویی   

راحله هندوانه می‌خرید. به شرط چاقو هم می‌خرید تا یاد گرفت با ضربه زدن به هندوانه بفهمد کال است یا رسیده، به‌وقت است یا پوک. آن‌قدر هندوانه‌ی سفید و بی‌مزه به خوردمان داد تا یاد گرفت. هندوانه‌ را می‌گذاشت توی یخچال و دیگر جای هیچی نبود که بگذاری. پنیر و کره و مربا را باید می‌گذاشتی روی هم و برج درست می‌کردی که جا شود. نمی‌دانم یخچال چند فوت بود اما قدش تا ناف ما بود. قد ما چقدر بود؟ دو متر و ده سانت. هندوانه که خنک می‌شد شتری می‌بریدش. اسمش همین است دیگر، نه؟ می‌گذاشت توی سینی و می‌آورد و همانجا می‌بریدش. به نیش می‌کشیدیم و آب هندوانه رودی می‌شد که از جایی پشت دندان‌ها آغازیدن می‌گرفت و می‌رسید به لب‌ها و با فشار خودش را می‌ریخت بیرون و می‌لغزید تا گردن و چال گردن و سینه و دنده‌ها و توی ناف جمع می‌شد. فشار آب آن‌قدر زیاد بود که گاهی از دهان مستقیم می‌پاشید روی زمین. گاهی می‌پاشید به در و دیوار، می‌پاشید به پنجره، می‌پاشید به ماشین ممدآقا که تازه از کارواش آورده بودش. تخم‌هایش را با مهارت خاصی فوت می‌کردی توی سینی. ظهر تابستان هندوانه می‌خوردی، یک نیمه‌اش را اینطوری و برای نیمه‌ی دیگرش مقررات را می‌گذاشتی کنار و با قاشق می‌افتادی به جانش. قاشق قاشق هندوانه می‌گذاشتی دهانت و به تهش می‌رسیدی و شروع می‌کردی به تراشیدن. به پوستش هم رحم نمی‌کردی و دیگر آن‌قدر عالم بودی که بدانی اگر پوستش را بخوری کچل نمی‌شوی، خلاف بچگی‌ها که پوست هندوانه می‌خوردی کچلی می‌گرفتی. بابا می‌گفت وسط هندوانه، مغزش است و مغزش خیلی خوشمزه‌تر است. اما نظر من این نبود. دوسانت مانده به پوست خوشمزه‌ترین جای هندوانه بود. آخ بویش. چه بویی راه می انداخت. ظهر تابستان برایت می‌شد چی. الان می‌دانم دیگر. به جای اینکه درگیر هندوانه خوردن من باشی درگیر فعل‌های ماضی استمراری هستی. در آنها رازی است. نمی‌گویم.

لینک
۱۳۸٩/٤/٢٢ - مرضيه رسولی

   بومی سازی جام جهانی   

صدایم هنوز گرفته. انگار کون به کون سیگار کشیده باشم. چقدر جیغ زده باشم خوب است؟‌ چقدر هوار زده باشم و فحش داده باشم؟ این سوال مرا یاد سوال با سرما چه می‌کنی انداخت. سلام آیدای پیاده‌رو. می‌شود در جواب چقدر گفت بیست تا، درصد داد یا با دست حجم چقدر را نشان داد. چقدر بالاپایین پریده باشم خوب است؟‌ خیلی.

آن‌طرف‌ کون‌برهنه‌ها دارند عشق دنیا را می‌کنند ما این طرف باید خودمان را جر بدهیم. این استدلال باباست. فکر می‌کند بنشیند پای فوتبال خودش را تحقیر کرده. من هم دیشب بعضی وقت‌ها فکر می‌کردم چقدر رقت‌انگیز؛ بلند شده‌ایم رفته‌ایم سینما آزادی، آنجا بلیتش تمام شده، کوبیده‌ایم آمده‌ایم پردیس ملت نفری پنج‌هزارتومان داده‌ایم نشسته‌ایم پای فوتبال شبکه‌ی سه تو سالن سینما. در حالی که آنها اصلن نمی‌دانند ما وجود داریم. (به کی سلام کنم خوبه؟ کدئین؟) نمی‌دانند نشسته‌ایم توی سالن تاریک و خیال می‌کنیم تو استادیومیم، وگرنه چقدر به ریشمان می‌خندیدند. خب بخندند. اصلن بگذارید همه به هم بخندیم. عوضش سیصد چاهارصدنفر کنار هم عشق کردیم. در این وانفسا و برهوت آزادی بیان، هرچه دلمان می‌خواست گفتیم. هرکسی هرتیمی را دوست داشت تشویق کرد. بعضی‌ها اصلن به عشق تراختور آمده بودند، بعضی‌ها کاسیاس عابدزاده. با هم می‌خواندیم به لطف یزدان و بچه‌ها اسپانیا قهرمان می‌شه. با هم رونالدو را هو می‌کردیم و پرسپولیس سوراخه می‌گفتیم و بعضی‌ها موج مکزیکی هم ‌رفتند. وقتی اسپانیا گل زد همه پریدیم هوا و همدیگر را بغل کردیم. ماکتی از استادیوم برای خودمان ساخته بودیم ما تماشاگرنماها. همین باحال است دیگر. انگار ما هم آنها را اسکل کرده‌ایم، دارند خودشان را توی زمین جر می‌دهند که حرکت تیمی‌شان به چشم بیاید و فردوسی‌پور بگوید بازیکنان پرتغال دویست و شصت و سه بار به هم پاس دادند، آن‌وقت ما داد می‌زنیم دروغگو دروغگو شصت و سه درصدت کو.

 اصلن وقتی همه بتوانند همدیگر را اسکل کنند دنیا جای بهتری برای زندگی می‌شود. نه اینکه تو برداری طرف را اسکل کنی، طرف بر و بر نگاهت کند یا راهش را بکشد برود. باید بماند و اسکلت کند و اینجوری صدای قهقهه جهان را بردارد. همین هم می‌شود. این خط این نشان.

لینک
۱۳۸٩/٤/٩ - مرضيه رسولی

   غیرمادیات   

هویت درست کردن. بند می‌کنی به یک چیز و با آن شناخته می‌شوی. بند می‌کنی به کفش کانورس. بند می‌کنی به جانی کش، به تاریخ مشروطه، به شائوچسکو، به سینمای موج نوی فرانسه، به سلینجر، به غلط ننویسیم، به تکنولوژی و خلاصه چیزهای ریزتر. وقتی بند کردی کلکسیون درست می‌کنی. تمام موزیک‌های جانی کش، پوستر کنسرت‌ها، عکس‌های مختلف، دست‌نوشته‌ها، اطلاعات ریز و درشتش را برای خودت جمع می‌کنی. جانی کش می‌شود مال تو، می‌شود سبک تو، تو می‌شوی خوره‌اش. هرجا حرفی ازش هست، هستی و چون هرجایی که اسمش آمده تو هم بوده‌ای پس از این به بعد هرجا حرفی ازش هست دعوت می‌شوی و راه ندارد که نباشی. بعضی از آحاد ملت شروع می‌کنند به واسطه‌ی علاقه‌ات که جانی کش باشد، برایت پادویی کردن. خودشان را موظف می‌دانند چیزهایی را که درباره‌اش شنیده‌اند بهت برسانند. حالا فکر می‌کنی بیشترین اطلاعات را تو داری. دوره می‌افتی اطلاعات ملت را تصحیح می‌کنی، ملت را تحقیر می‌کنی، تایید می‌کنی. تو محقی بالاترین حرف را بزنی و تمام حرف‌ها درباره‌ی او باید با تو چک شود، تو اجازه صادر می‌کنی. اگر تو نبودی ملت چطوری جانی کش را می‌شناختند و درباره‌اش مداقه می‌کردند؟پس حرف آخر باتوی جانی‌کش‌شناس.این وسط اگر اطلاعات غلط هم بدهی چون مقهورت شده‌اند نمی‌فهمند. معمولن حرف‌ آدم‌های آگاه‌تر از تو هم در همهمه‌ای که درست کرده‌ای و برایت درست شده، گم می‌شود. خودت هم باورت می‌شود که مرجعی. جانی کش که می‌دانی، مثال است. همه‌ی اینها را گفتم که بگویم ریدم به سرت که فکر می‌کنی به واسطه‌‌ی انبوه‌سازی از چیزی می‌توانی مالک تام و تمام آنها شوی.

 

لینک
۱۳۸٩/٤/۸ - مرضيه رسولی

   صد و شصت و هشت ساعت   

هفته‌ی پیش همین موقع نشسته بودیم  با سیما و نادر خاطرات مرگ مرور می‌کردیم. از سرطان شروع شد. دستم از باد کولر مثل کون مرغ شده بود. چای تازه دم توی لیوان‌های شیشه‌ای روی میز بود. سیما آمده بود وسایلش را ببرد و ماندگار شده بود. نمی‌دانم چی شد که حرف به سرطان و مرگ کشید. شاید من شروع کردم. می‌خواستم با هم سنگین و سرد نباشیم. ننشینیم بروبر هم را یا در و دیوار را نگاه کنیم و چای بخوریم. سیما گفت برادر دوستش تب‌خال زده. تب‏خالش خوب نمی‌شده. بردندش دکتر. آزمایش داده و معلوم شده سرطان خون دارد. بیست و چاهار ساعت بعد هم مرده. سیما نگفت یک روز بعد، گفت بیست و چاهار ساعت بعد. به تب خال ربطی داشته؟ سیما نمی‌دانست.

از آنجا پریدیم به سرطان علی آقا که همسایه‌ی بالایی مامان اینها بود وقتی مامان اینها تو آپارتمان زندگی می‌کردند. من از آن خانه بدم می‌آمد. هنوز وقتی به آنجا و به پنجره‌ی بی قواره‌ی اتاقم که رو به یک دیوار سیمانی باز می‌شد فکر می‌کنم حس گندی دارم و می‌گویم چه خوب که گذشت و این‌همه گذشت، انگار مال من نبوده. علی آقا عید آمد خانه‌ی ما. به بابا گفت نمی‌داند چرا چند روز است کمرش درد می کند. بابا گفت شاید چیز سنگین بلند کردی. همه‌ی دردها از نظر بابا چندتاعلت مشخص دارند. یا چیز سنگین بلند کرده‌ای، یا بد خوابیده‌ای یا جلوی باد کولر نشسته‌ای یا سردیت کرده. علی آقا دوماه بعدش از سرطان ریه مرد. صدای ضجه‌هایش را از دریچه‌ی کولر می‌شنیدیم و می‌دیدیم که چطور از آن موجود غول پیکر تبدیل شد به شی‌ئی بیست سی کیلویی. زیباخانم زنش بهم گفت از تشییع جنازه عکس بگیرم. آن موقع یک دوربین زنیت خریده بودم برای کلاس‌های عکاسی دانشگاه و اولین‌بارم بود می‌رفتم تو مرده‌شورخانه تماشای شستن مرده‌ها. چای مزه‌ی گه می داد. نادر گفت پسر یکی از آشناهایش تو سن 12 سالگی سرطان گرفت. تمام دار و ندار را فروختند که پسر خوب شود. خانه را هم فروختند. پسر خوب نشد و رفت. بابای پسر به نادر گفته بود هیچی برام نموند.

مادربزرگم سرطان پستان گرفت. من خیلی بچه بودم. بعدن فهمیدم اینکه سمت چپ سینه‌ی مامان‌جان خالی است به علت سرطان است و ترس ندارد. توی خانواده‌ی ما این چیزها را به بچه‌ها نمی‌گفتند. فکر می‌کردند باید ملاحظه کرد اما بی‌ملاحظه بودند. احتمالن کسی وجود نداشت خودش را بگذارد جای بچه‌ها. نمی‌فهمیدند با نگفتنشان بچه‌ها بدتر می‌ترسند و با فکرهای ترسناکی که می‌کنند مدام خودشان را می‌ترسانند. من فکر می‌کردم طرف چپ سینه‌ی مامان جان سوراخ است و اگر پیراهنش را بالا بزنی قلبش پیداست.

دوساعت بی‌وقفه از مرگ گفتیم. سرطان و تصادف و سکته و طرف شب خوابید و صبح بیدار نشد. بلند شدم رفتم توالت گریه کردم. سیما نشست و هی به چایی که سرد شده بود فوت کرد. نادر سرطان پوست گرفت.

 

لینک
۱۳۸٩/٤/٤ - مرضيه رسولی

   اندرکف   

خیابان میرداماد. تو تاکسی، وسط نشسته بودم. عطر زنی که کنارم نشسته بود دماغ همه را پر کرده بود. وقت سوار شدن یک نگاه سرسری بهش انداخته بودم. جوان بود و عینک آفتابی زده بود. دامن گلدار سفید و سورمه‌ای پایش بود. نگاه کردم به پاهایش که توی صندل بود. لاک ب‍ژ زده بود. پاهایش پیر بود. دوباره نگاه کردم به خودش. خیلی جوان بود. نگاه کردم به دست‌هایش. مثل دست‌های خاله هما بود. پوستش نرم و برآمده و چروک. صورت یک زن سی‌ساله و دست‌ و پاهای یک زن هفتاد ساله. حالا مگر باورم می‌شد؟ بس که از توی آینه به خودش نگاه کردم و زیرزیرکی به پاهایش، داشتم کور می‌شدم. چشم‌هایم آب آورده بود و دودو می‌زد. کدام را باید باور می‌کردم؟ دم خروس را یا قسم حضرت عباس را؟ این‌طرف زن دیگری نشسته بود. سعی کردم نسبت به یکی از عجایب زنده آگاهش کنم تا با هم شریک شویم. می‌خواستم چیزی را که دیده بودم باهاش شر کنم. برگشتم طرفش و با چشم و ابرو، پاهای زن را نشان دادم و دست کشیدم به صورتم. گفتم شاید از این راه بی‌حرف متوجه شود. زل زده بود به من با چشم‌های گرد شده. دوباره همان‌حرکت را تکرار کردم. بهم گفت چته خانوم؟ چیزی شده؟‌ همان حرکت را تکرار کردم. زیر لبی گفت وا مردم زده به سرشون. دستش را گرفت به دستگیره‌ی ماشین. جیغ زدم. راننده دستش را در هوا تکان داد و گفت خانوم چته؟ جیغ زدم. از ماشین پرتم کردند بیرون. با همان دست‌های پیرشان.

لینک
۱۳۸٩/۳/۳۱ - مرضيه رسولی

   بغلی بگیر بده بغلی   

من ندید بدید آدم‌های جدیدم. آدم خوره دارم؛ دوست، عشق، همکار، رئیس، فروشنده. از همه‌ی این‌ها زیاد عوض کرده‌ام. می‌دانم چیزی نیست که مختص من باشد اما چون بهش آگاهی دارم باعث می‌شود از خودم کفری شوم. بهم می‌فهماند چقدر بی‌اراده‌ام. خیلی‌وقت‌ها گیر داده‌ام به آدم انی که یک روزم را هم نباید صرفش می‌کردم. به تعداد آدم‌های ان تعریف وجود دارد برای آدم ان. برای همین نمی‌توانم توضیح بدهم که آدم ان از نظر من چه جور آدمی است. شاید اگر کسی را نشانم دهی بگویم به نظر من ان است یا نه.

همین هفته‌ی پیش فکر می‌کنم یک آدم دیگر برایم تمام شد بعد از خیلی روز. فکر می‌کردم چقدر همصحبتی باهاش خوب است و چقدر همه چی بین ما حل است و تو فاز همیم. چقدر حواسش هست به آن چیزهای که حواس منم هست و چقدر همه‌چیز پیش ما جای حرف دارد. وقتی چقدرهایت با آدمی زیاد شد یعنی دیگر باهاش گره خورده‌ای. اما هفته‌ی پیش وقتی داشتیم می‌رفتیم جایی و به شوخی گفتم چرا این‌قدر پز خودتو می‌دی و توی چشمم براق شد و با حالت تدافعی گفت یعنی چی پز می‌دم، فهمیدم تمام شده. چون ما قبلن بدترین شوخی‌ها را هم با هم کرده بودیم و به هیچ جایمان نبود اما حالا شوخی به این سادگی کدورت به وجود می‌آورد.

 از وقتی که مجبور می‌شوم شوخی‌ام را برای کسی توضیح دهم یعنی تمام شده یا اگر تمام نشده جلوتر از این نمی‌رود. نه اینکه فکر کنی من از آن‌هایی هستم که چیزی می‌شود نقطه عطف زندگی‌ام، یا چیزی، جمله‌ای، حرکتی، می‌شود نقطه‌ی سقوط. همه‌ی این‌ها ذره‌ذره به وجود می‌آید تا وقتی که خودش را با تمام وزن می‌اندازد رویم. باید ولش کرد و رفت. باید به جای مدام اف پنج زدن و ری‌استارت کردن، شات داون کرد. نباید گیر داد به هوای اینکه درست می‌شود. خری اگر با خودت فکر کنی خودم درستش می‌کنم و غلط می‌کند درست نشود.

 آدم که برایت کلنگی شد نباید زیاد باهاش وربروی، فرو می‌ریزد رو سر خودت. یا باید دستش نزنی و بدون هیچ تلاشی بنشینی و نگاهش کنی یا بگذاری بروی و برای خودت جایی چادر بزنی. فاز جدید مصیبت از همین‌جا شروع می‌شود. هی به خود می‌آیی و می‌بینی داری فیلم را مدام جلوعقب می‌کنی. خیلی بی‌اراده‌وار می‌نشینی فیلم را دوباره از اول می‌بینی و مونتاژ می‌کنی. بعضی حرف‌ها را دوباره دوبله می‌کنی و روی بعضی صحنه‌ها یک صدای دیگر می‌گذاری. می‌شود مثل تکه‌های پازلی که فکر می‌کردی درست کنار هم چیده شده اما دقت که می‌کنی به جای دختری با گوشواره‌ی مروارید، فاطمه رجبی را می‌بینی. مدام می‌گردی ببینی از کجا شروع شد، آن خشت کج که به دنبالش دیوار شما کج رفت کدام است. حالا مگر می‌توانی آن خشت ننه‌سگ را پیدا کنی؟

 

لینک
۱۳۸٩/۳/٢۸ - مرضيه رسولی

   ستاد حمایت از سهم خواهی حیوانات   

گربه‌ها فردایش خبردار شدند

وقتی چپیدند زیر ماشین

نگاه کردند به آدم ها که چطور رستوران‌هایشان را روی دست بلند می‌کنند

می‌برند می‌گذارند وسط خیابان

وقتی رستوران گربه‌ها با غذاهایش در آتش می‌سوخت

و گربه‌ها ترسیده نگاه می‌کردند

حتمن می‌دانی

فرق دیدن با نگاه کردن را

نگاه کردن یعنی چیزی آرام آرام درتو رسوب می‌شود

و بهت می‌فهماند همینی که هست

نمی‌توانی چیزی را عوض کنی

پرنده‌ها فردایش خبردار شدند

وقتی دود رستوران گربه‌ها

شعله کشید و رسید به درخت‌ها

و مجبورشان کرد از روی شاخه‌ها بپرند

و روی دورترین شاخه بنشینند و نگاه کنند

حتمن می‌دانی

فرق پریدن و پرواز کردن را

سگ‌ها فردایش خبردار شدند

وقتی می‌دویدند و کسی دنبالشان نمی‌کرد

وقتی آدم‌ها به جای آنها، گذاشته بودند دنبال هم

حتمن می دانی

فرق دویدن و فرار کردن را

از موش‌ها نگفتم

موش‌ها فاضلاب را داشتند و جایشان امن بود

تا مشت محکمی به دهان شهرداری و طرح مبارزه با موش‌های موزی زده باشند

 

لینک
۱۳۸٩/۳/٢٢ - مرضيه رسولی

   مانور سلب امنیت   

دیروز یعنی پنج‌شنبه تو پارک خانه هنرمندان روی چمن‌ها نشسته بودیم و حرف می‌زدیم. هشت نه نفری خلط ایجاد کرده بودیم. حواسم از حرف‌ها پرت شد و دیدم نیروی انتظامی دارد صاف می‌آید سمت ما. هنوز نرسیده گفت از اینجا بلند شید. چندبار هم گفت. گفت اینجا جای نشستن نیست. گفت اسم این بساطی که راه انداختید چیه؟ هر کداممان جوابی می‌دادیم. یکی گفت اسمش دور همیه. یکی گفت مگه همه چیز باید اسمگذاری بشه؟ یکی گفت اینجا نشینیم کجا بشینیم؟ یارو گفت اگه دانشجویید برید دانشگاه، اگه تئاتری هستید برید تئاترخونه اگه هنرمند هستید برید هنرمندخونه. گفتم الان است که بگوید اگه دارو هستید برید داروخونه. اگه زور هستید برید زورخونه. یکی گفت ما هنرمندیم و اینجا هم خانه‌ی هنرمندانه. یارو گفت اینجا خانه هنرمندان نیست، پارکه. پارک جای نشستن نیست؟ بلندمان کرد. به من گفت شما حجابت نامناسبه و باید از پارک بری بیرون. گفت با زبون خوش برید وگرنه غیرمحترمانه می‌ندازمتون بیرون. احترام مفهومی ماورایی بود در ذهنش. یارو میان‌سال بود. لباس نیروی انتظامی پوشیده بود، بی‌سیم دستش بود با یک سامسونت. فکر می‌کردی مثلن با آن کیفی که دستش است دارد می‌رود خانه. اما دوره افتاده بود و تذکر می‌داد. به چه‌کنم چه‌کنم افتاده بودیم. رفتیم کافه گالری تماشاخانه ایرانشهر نشستیم و سفارش دادیم و حرف زدیم. من سوپ سفارش دادم. نداشت. چای سفارش دادم. داشت. یارو دوباره پیدایش شد. با همان کیف. توش حتمن سینه‌ریز الماسش را گذاشته بود که از خودش جدا نمی‌کرد. رفت پیش مسئول کافه گالری و باهاش شروع کرد پچ‌پچ کردن و ما را نشان دادن. اما تا وقتی سفارش‌ها را با سینی بیاورند نزدمان خبری از اینکه کسی بخواهد بلندمان کند، نشد و ظاهرن امن و امان بود. بعد که سفارش‌ها آمد مسئول آنجا هم پیدایش شد و گفت لطف کنید این دو تا میز رو از هم جدا کنید چاهارنفر چاهار نفر بشینید. ما چاهار نفری با هم چی کار داریم؟ می‌خوایم همه با هم باشیم. من هم مثل شمام. به ما اینجوری دستور دادن. تذکر دادن گفتن بیشتر از چاهار نفر سر یه میز نشینند. مثل اینکه تا 22 خرداد بساط همینه و اینا از تجمعات بالای چاهار نفر می‌ترسند. حالا اگر میزهای آنجا شش نفره بود، احتمالن از تجمعات بالای شش نفر می‌ترسیدند. چرا قبل از اینکه سفارش بگیرید نگفتید که بلند شیم بریم؟ زنگ زدم که هماهنگ کنم امشبو بی‌خیال شن ولی موافقت نکردن. به کجا زنگ زده بود هماهنگ کند؟ وزارت کشور؟‌

-         الو وزیر کشور؟

-         به به سلام آقای سنده‌پوریان شما کجا این‌جا کجا، راه گم کردی؟‌

-         دعاگوییم ما. یه مجوز می‌خواستم برای چندنفر واسه یه تجمع نه نفره تو کافه گالری.

-         برای چه زمانی؟

-         همین الان.

-         همین الان که دیره. باید چندروز زودتر درخواست می‌دادید. شعارهاشون مشخصه؟

 بلند شدیم. پول سفارش‌ها را ندادیم. اما سرک کشیدیم و دیدیم رو تراس آدم‌ها هشت‌نه نفری با هم نشسته‌اند و هیچ از هم جدا نشده‌اند. مساله خود ما بودیم. بلبل‌زبانی کرده بودیم و دوسه‌نفری هم مچ‌بند سبز داشتند. مچ‌بند سبز بسته بودیم به دستمان، آمده بودیم وسط خانه‌هنرمندان که قطعنامه‌ی پایانی راهنمایی 22 خرداد را بنویسیم یا بمب دست‌ساز درست ‌کنیم. رفتیم یک کافه‌ی دیگر. توی راه پشتمان را نگاه می‌کردیم ببینیم تعقیبمان می‌کنند یا نه. سنده‌ها.

لینک
۱۳۸٩/۳/٢۱ - مرضيه رسولی

   آتیش زدم به مالم   

دو شب توی قطار ماندیم. خوابیدیم و بیدار شدیم. توی راهروها نمی‌شد سیگار کشید. دم در واگن‌ها هم نمی‌شد. سیگار می‌خواستی بکشی باید صبر می‌کردی قطار به ایستگاه برسد و نگه دارد. پیاده شوی و همان‌جور که نگاه می‌کنی مسافرها پیاده و سوار می‌شوند، سیگارت را دود کنی. توی قطار نوشته بودند مواظب سنگ‌پران‌ها باشید و سرهایتان را از پنجره‌ها نیاورید بیرون. رستوران اغلب شلوغ بود. چون بهترین جای قطار است. تنگ و تونگ نیست و می‌توانی با خیال راحت بنشینی آرنجت را بگذاری روی میزی که جلوت است، دست‌هایت را زیر چانه بزنی و بیرون را نگاه کنی تا داغی از چایت بپرد. نمای بیرون اگر هوا روشن باشد بیشتر بیابان است یا بچه‌هایی که ایستاده‌اند دارند قطار را نگاه می‌کنند و برای یک مسافر خیالی دست تکان می‌دهند.

بهت دوتا ملافه می‌دهند، تخت‌ها را باز می‌کنی، یک ملافه می‌اندازی زیرت، یک ملافه می‌کشی رویت و پتو را خیلی دقیق و حساب شده می‌گذاری روی ملافه تا با هیچ‌کجای تنت تماس برقرار نکند چون بوی گند می‌دهد. نصف‌شب‌ها بی‌بروبرگرد سرد می‌شود چه تابستان باشد چه زمستان. قطاری که ما تویش بودیم، قطار تهران اندیمشک 12 واگن داشت و هر واگن بیشتر از ده تا کوپه و هر کوپه جای شش نفر. یعنی حدود هزار نفر می‌شدیم. من روی تخت پایین خوابیدم. فکر می‌کردم الان در امتداد من در کوپه‌های دیگر بیشتر از دویست تا آدم خوابیده‌اند و با هم با تکان‌های قطار بالا پایین می‌شویم. بالا سر من یک تخت دیگر و بالا سرش هم یکی دیگر بود. قرینه‌ی ما هم سه تخت در سمت دیگر کوپه. تخت روی دوتا بیزقولک فولادی که در کناره‌هاست سوار می‌شود. همین و همین. اولش فکر می‌کنی نکند تخت با بند و بساطش بیاید روی سرت. بعد می‌نشینی فکر می‌کنی مگر تا حالا شنیده‌ای که توی قطاری کسی از ماندن زیر تخت کسی بمیرد؟ نه نشنیده‌ای، پس امن است و اگر ترسی است ترس از برخورد دوقطار به یکدیگر، هواپیما به قطار یا ناوشکن جماران به قطار است.  

قطار عجیب‌ترین موجود نقلیه است که دیده‌ام. اگر با غریبه‌ها هم‌کوپه نباشی، توش حریم شخصی داری. توش خانواده‌ها را کنار هم می‌بینی. قطار کمتر از اتوبوس و سواری و هواپیما آدم‌ها را ایزوله می‌کند. توی قطار آدم‌ها بیشتر خودشان هستند و زندگی جاری‌ است، می‌توانی توی کوپه‌ها سرک بکشی و این را ببینی. من تا حالا سوار کشتی مسافرتی نشده‌ام. شاید کشتی هم بی‌شباهت به قطار نباشد. راهروها باریک و بلند است. دونفر نمی‌توانند از کنار هم رد شوند، باید خودت را بچسبانی به کنار‌ها تا نمالی به کسی.

تازه راه افتاده بودیم. نشسته بودیم توی کوپه و چای می‌خوردیم که قطار صدای مهیبی داد و متوقف شد. کسی ترمز دستی را کشیده بود و اگر ترمز دستی را بکشی باید 20 هزار تومان جریمه بدهی. سروصدا شد و بعد از حدود یک ربع قطار دوباره راه افتاد. یک ساعت بعد دوباره ایستاده بودیم و کسی ترمز دستی را کشیده بود. چهل و پنج دقیقه بعدش دوباره توقف. پنج‌شش بار قطار به خاطر ترمز دستی‌ها با تکان‌های سرسام‌آور ایستاد. سروصدا و داد و بیداد زیاد شد. رئیس قطار جوش آورده بود. سرم را از کوپه گرفتم بیرون و دیدم دونفر از ماموران قطار مردی را کشان‌کشان دارند با خودشان می‌برند جلوی در تا بیندازند بیرون. بر و بیابان بود آنجا. رئیس قطار داد می‌زد برو بیرون هرچی پول داری خرج کن. برو همین‌جا دست‌به کار شو برج بساز. به مرد ارث کلانی رسیده بود. دو چمدان سنگین همراهش بود. هر بار که ترمز دستی را می‌کشید در یکی را باز می‌کرد و بیست هزار تومان جریمه‌اش را جیرینگی می‌داد. می‌خواست آن‌قدر توی قطارها بماند و ترمز دستی‌ها را بکشد تا پولش تمام شود. این راهی بود که برای تمام کردن پولش انتخاب کرده بود. اینها را هم‌کوپه‌ای‌هایش می‌گفتند.

لینک
۱۳۸٩/۳/۱۸ - مرضيه رسولی