سه روز پيش |
|
| PersianBlog | Free Templates | Blogs List | |
لیلای من کجا میبری
توی خونهت همه چیز مصداق بارز جرمه . لپتاپت که مواظب بودی چیزی روش نریزه مبادا به گا بره، براش پسورد گذاشتی تا فقط خودت و یکی دونفر دور و وریات بهش دسترسی داشته باشن، پر از فولدرای موزیک و کلیپ و عکس و نوشته س، به موقع شارژش کردی و حواست بوده وقتی به برقه باطریش رو دربیاری تا باطریه به گا نره، همیشه مواظب بودی ضربه نبینه. کامپیوتر شخصیت که دادی آنتیویروس حسابی روش نصب کردهن و هر وقت که به اینترنت وصل میشی حواست هست آپدیتش کنی، فلش مموری ویروسی نمیکنی توش، دسکتاپش مرتب و تمیزه و یه عکس از دوستت که رفته و اینجا نیست گذاشتی روش، همه چیز دستهبندی شده و فولدر فولدره تو درایو اف، انواع و اقسام برنامهها از فتوشاپ تا ادوب اودیشن و دیکشنریای مختلف و خلاصه چیزای جورواجور رو به مرور زمان روش نصب کردی که بعد که لازمشون داشتی به چه کنم چه کنم نیفتی. موبایلت با همهی شماره تلفنا و عکسا و اساماسایی که از قدیم و ندیم مونده و دلت نمییومده پاکشون کنی، حواست همیشه بوده موبایله رو جایی جا نذاری، گم نکنی، صدای موتور میشنیدی از پشت سفتتر تو دستت نگهش میداشتی. فیلمایی که از گوشهی خیابون خریدی، از فیلمی کاردرستی که آرشیوش حرف نداره خریدی، از کسی دودر کردی، قرض کردی، دادی برات رایت کردن، به در و دیوار زدی داشته باشیش، دوستت برات از خارج اورجینالشو فرستاده، هرکی خواسته تا التماس نکرده بهش قرض ندادی، سیدیهای موزیک که هرکدومشون یه داستان دارن که از کجا اومدن و چهجوی داریشون. دفترچهای که توش مینویسی و از همه قایمش کردی، حواست بوده موقع نوشتنت کسی نبیندت، آلبوم عکسا که با دوربین زیمنس گرفته شده، با دوربین یاشیکا، با دوربین بابا، با دوربین خاله مهناز، از آلبوم این و اون کش رفتی، نگاتیوا رو گرفتی زود دادی ظاهر کردن و پس دادی به صاحبش و پشت بیشترشون تاریخی که عکس گرفته شده و جایی که عکس گرفته شده رو نوشتی. محتویات کشوی میز و صندوق عقب ماشین، بطریای خوشگلی که بعد از استفاده دلت نیومده دور بندازی، همه چیز مصداق بارز جرمه و فقط چیزایی مصداق بارز جرم نیست که بردنشون احتیاج به کامیون داره. مثل کمد لباسا و ماشین لباسشویی و گاز چهار شعله و یخچال و جاکتابی و کاناپه و میز ناهارخوری و فرش. چیزمیزای شخصیت که قابل جابهجایی باشه در یک لحظه به گا میره. اصلن هر چیزی که قابل جابهجائیه، امکان به گا رفتنش بیشتره.
| لینک | شنبه ۱٧ بهمن ۱۳۸۸ - مرضيه رسولی |
نمیدانم چه کنم لطفن راهنماییام کنید
آدما در مقابل تعریفایی که ازشون میشه نمیتونن مقاومت کنن. فک میکنم هیچی مثل این تعریفا نمیتونه سپر دفاعیشون رو زمین بندازه و بیدفاعشون کنه. یعنی تو در خلال تعریف از کسی بردار چیزایی رو هم که تا دیروز سرشون باهات جنگ میکرده بهش بگو، تاب مقاومت نداره و دلش نمییاد از اون عرشی که فرستادیش، به دست خودش به فرش برسه.
من یه چیزی می نویسم که خودم خوشم نمییاد ازش. چیزی واسه گفتن نداره و شایدم داره ولی بد گفتمش. قضیه اصلن فروتنی چندشآور نیست. میبینم ایراد داره اما نمیتونم کاری کنم باهاش. میگم خب حالا این قدر هم اهمیت نداره که همهی چیزایی که فک میکنم عالی و باحاله پابلیش کنم. بیشتر وقتا واسه خلاص شدن از شر چیزایی که نوشتم پابلیششون میکنم. که یعنی تموم شده رفته و دیگه نیا بهش فک کن و این جمله رو اضافه کن و اون جمله رو کم کن و نوشته رو از اینی که هست بدتر کن. بده بره. نوشته پابلیش میشه و یکدفعه سیل تعریفهایی که دیگه الان به وسیلهی لایک زدن خیلی ملموس شده سرازیر میشه. یکی که حرفشو قبول داری و میگی اگه ازت ایرادی بگیره باید فوری بری ایرادتو درست کنی بهت ایمیل میزنه که کولاک کردی. به خودت میگی با این تعریف هم خودشو خراب کرد هم منو. یکی شر میکنه نوشتهتو و میگه محشر. این همون آدمیه که هفتهی پیش پای یه نوشتهی دیگه نوشته بود محشر و تو نوشتههه رو خوندی و تعجب کردی که آدمه چقدر محشراشو راحت خرج میکنه. اما حالا که نوبت خودت شده قضیه فرق میکنه. بعد ایمیل دوم و نت سوم و لایک پنجاهم. میری دوباره نوشتهتو میخونی و به خودت میگی به اون بدی هم نیست که فکر میکردم. لایک صدم. میری یه بار دیگه نوشته رو میخونی و میگی نه بابا خوب نوشتم و تموم جملههای خزعبلت یه جور دیگه به چشمت مییاد و توجیهش میکنی. مقاومتت رو در مقابل خودت ازت میگیرن. یکی از بزرگترین ایرادایی که در خودم میبینم همینه و وقتی دارن ازم تعریف میکنن خیلی مشمئز کنندهام. نمیتونم به خودم مسلط باشم. نمیتونم افسار قضیه رو تو دستم بگیرم.
| لینک | دوشنبه ۱٢ بهمن ۱۳۸۸ - مرضيه رسولی |
تکرار
در رمان "وجدان زنو" در همان صفحات اولش که راوی دارد شرح سیگاری شدن خودش را میدهد و کابوسی به نام "ترک سیگار" را، مادر راوی ، او را حوله پیچ کرده و خوابانده روی کاناپه و خودش مشغول خیاطی است، اتاقی که راوی تویش خوابیده اتاق بزرگ و خنکی است که بعدها حرص جا و مکان باعث میشود از آن دو اتاق درست شود. پدر راوی به محض اینکه وارد خانه میشود، مادر را صدا میزند و به او میگوید فکر میکند دیوانه شده. چون مطمئن است نیم ساعت قبل سیگار نیمهتمامش را روی لبه میز گذاشته و حالا میبیند نیست. میگوید احساس میکند یک جایی از حافظهاش خوب کار نمیکند یا اینکه رفتهرفته دارد حافظهاش را از دست میدهد. مادر لبخند میزند و به او میگوید این خیلی عجیب است چون بعد از ناهار هیچکس وارد این اتاق نشده است. پدر میگوید برای همین است که فکر میکند دیوانه شده و از اتاق بیرون میرود. راوی لای چشمهایش را باز میکند و به مادرش نگاه میکند که خیاطی را از سر گرفته اما لبخندی که علتش ترس بیمورد پدر برای دیوانه شدن است، همچنان به لبش است. تصویر داستان را توی ذهنتان میسازید. آن اتاق بزرگ و خنک را توی ذهنتان تجسم میکنید که شاید بیشباهت به اتاق بزرگی که عینش را جایی دیدهاید نباشد. برای راوی و مادر و پدرش قیافهای درست میکنید و هرجا حرفی از آنها میشود قیافهای که ساختهاید میآید توی ذهنتان. من بیاینکه متوجه باشم مادر راوی را با روسری تصور میکردم. آدم توی خانهی خودش آن هم در کشوری اروپایی روسری سرش نمیکند اما من در ایران که دارم این داستان را میخوانم او را تصور میکنم که روسری گلدارش را زیر چانه سفت گرده زده و پیراهن بلندی پوشیده است، درست مثل سریالها و خیلی از فیلمهای ایرانی که تصویری تحریف شده از درون خانه را نمایش میدهند. تصویری که میرود مینشیند در ناخودآگاه ذهنت و اینطوری داستانی را که داری میخوانی به گند میکشد. بعد هی مجبوری مبارزه کنی و تصویرهای داستان را توی ذهنت تصحیح کنی ومدام به خودت نهیب بزنی و خودت را از طناب سفت سانسور که به دورت پیچیدهای رها کنی. البته شاید تصویری که من از آن مادر بختبرگشته در ذهن خودم ساخته بودم تصویر نادری باشد که هیچکس با خواندن "وجدان زنو" آن را توی ذهنش نسازد. حالا وقت گفتن این جمله نخنما شده است که به اندازه آدمهایی که یک داستان را میخوانند برای آن داستان تصویر ساخته میشود و این خاصیت ادبیات است. در سینما و تئاتر با یک تصویر قطعی مواجه هستید. دستتان برای اینکه تصور کنید لبخند مادر راوی وقتی داشت خیاطی میکرد چه شکلی بود و چه کیفیتی داشت و این لبخند چقدر چین به گوشه لبها و چشمهایش اضافه کرده بود و آیا وقتی میخندید دندانهایش پیدا بود یا نه، بسته است. این لبخند را با قطعیت توی تلویزیون، روی پرده سینما و صحنه تئاتر میبینید اما در ادبیات آزادید آدمها را با قیافهای تصور کنید که تمام و کمال مال خودتان است. میتوانید آزمایش کنید. توی جمعی که همه "وجدان زنو" را خواندهاند از آدمها بخواهید تصویر خودشان را از آن اتاق بزرگ و خنکی که راوی در آن خوابیده بود، توضیح دهند. یعنی چیزهایی از اتاق که در داستان نیامده اما شما وقت خواندنش تصور کردهاید مثلاً پنجرههای بزرگ و نورگیرش یا پردههای توری سفیدش که باد تکانشان میدهد یا کف چوبی اتاق را. میتوانید توی تخیل خود تمام قید و بندهای سانسور را کنار بزنید و ادبیات این امکان را به شما میدهد، چون دستتان را برای تخیل بازتر میگذارد. وقتی یک داستان ایرانی میخوانید لازم نیست خانواده ایرانی را با همان تصویری که توی تلویزیون و سینما و تئاتر نشانتان دادهاند به خاطر بیاورید، میتوانید آن چیزی را که واقعا وجود دارد، جایگزین کنید. شاید یکی از دلایلی که از فیلمهایی که از یک رمان اقتباس کردهاند راضی نیستیم و به نظرمان فیلمها همیشه ضعیفتر از داستانی هستند که توی کتاب نوشته شدهاند همین باشد. قطعیتی درباره تصوراتمان و تصویرهایمان میدهند که دوست نداریم و فکر میکنیم از آنچه باید باشد، دور است.
| لینک | یکشنبه ٤ بهمن ۱۳۸۸ - مرضيه رسولی |
قصاص
گفتم در دسترس نبودی. گفت در دسترس بودم همه زنگ می زدن و حرف می زدم و در دسترس بودم. گفتم خب گوشیت میگفت در دسترس نیستی دروغ که نمیگم. گفت منم دروغ نمیگم که در دسترس بودم. گفتم یعنی من زنگ نزدم و دارم دروغ میگم که در دسترس نبودی؟ گفت منم دروغ نمیگم که در دسترس بودم و با خیلیا حرف زدم. گفتم چرا اینجوری میکنی تو؟ داد زد خودت چرا اینجوری میکنی؟ گفتم چه جوری میکنم؟ گفت هیچی. هیچی و سکوت. حالا شما وارد لحظهی حساس و تعیینکنندهای میشوید که باید عادی سازی کنید و نشان دهید آنقدر بزرگ شدهاید و منطقی هستید که آن لحظهی عوضی را خیلی سریع به لحظهای مطبوع تبدیل میکنید و نمیگذارید سکوت خیلی طولانیتر از یک نفس عمیق شود. آن اسب چموش همکلامی را به مسیر خب ولش کن چه خبر؟ این صدای چیه داره مییاد؟ داری چی گوش میدی؟ هدایت کنید در حالی که اگر بزرگ بودن و منطقی بودن دست و پایتان را نبسته بود گوشی را بدون حرف اضافه میگذاشتید و پنج دقیقه بیحرکت مینشستید و بعد میل بافتنی را دست میگرفتید و یکی از زیر یکی از رویتان را میبافتید. یا در ماشین را باز میکردید پیاده میشدید و از لای ماشینها رد میشدید و میرفتید آنطرف خیابان توی پیادهرو. یا اگر میایستاد سوار ماشین شوید و کنار در ماشین منتظر میماند که راننده حرکت کند، شیشهی پنجره را میدادید بالا و روبرو را نگاه میکردید. یا پایش را میگرفتید کشانکشان روی سرامیکها میسراندید و از در میانداختیدش بیرون و در را رویش میبستید. یا توی پیادهرو دستش را ول میکردید و شروع میکردید دویدن. یا توی چتباکس اینویزیبل میشدید و خودش را میکشت هم جواب نمیدادید. یا از هواپیما پیاده میشدید و عطای سفر تفریحی به اروپا را به لقایش میبخشیدید. یا وقت رنگ کردن دیوارهای خانه، سطل رنگ را میپاشیدید توی صورتش و میرفتید توی آشپزخانه برای خودتان چای میریختید. یا وقت بریدن نانها با چاقوی نانبری، چاقو را تا دسته توی شکمش فرو میکردید و میکشیدید بیرون و به بریدن نانها ادامه میدادید. یا اگر همان لحظه به خواب میرفت بالش را میگذاشتید روی سرش آنقدر فشار میدادید که از دست و پا زدن بیفتد و متواری میشدید. آن لحظه، آن لحظهای که قرار است بزرگی خود را به کسی ثابت کنید، ریدم توی آن لحظه.
| لینک | شنبه ۳ بهمن ۱۳۸۸ - مرضيه رسولی |
و تنهایی من شبیخون حجم تو را پیشبینی نمیکرد
خبرهای زلزله هائیتی را گوش کردیم و زل زدیم به تصاویر. آدمها را بعد از چهار روز زنده و آش و لاش از لای آوار میکشیدند بیرون. آدمها میدویدند و همدیگر را هل میدادند و همدیگر را میزدند و زیر دست و پا له میکردند که خودشان بسته کمکی را دریافت کنند. نیروهای کمکی برای راحت شدن از شرشان باتومهایشان را بلند میکردند و ادای زدن در میآوردند، شاید هم میزدند.
ناخودآگاه نشستم به همذاتپنداری کردن. تهران زلزله آمده بود. دیدم که مدیرمسئول روزنامه کنارم دارد با لباسهای پاره و زانوی زخمی و کتف در رفته به سمت امدادگران میدود و مدام من از او جلو میزنم و او از من، تا اینکه به کامیون بستههای غذا و لباس میرسیم.
آنجا آشناهای زیادی را میبینیم اما خودمان را میزنیم به ندیدن و غریبه بودن یا اینکه اصلاً برایمان مهم نیست. وقت تعارف و آقا رضا سلام چطوری شما کجا اینجا کجا نیست. همدیگر را هل میدهیم و میکشیم و میفشاریم که نه، فشار میدهیم و موشهای زیادی زیر دستوپایمان له میشوند. من که همیشه از موش میترسیدم عین خیالم نیست. موشها همه جا پخشند و خیلی بیشتر از ما هستند. به ازای هر نفر ایرانی، 24 موش وجود دارد. شهرداری فرصت را غنیمت شمرده و پنل طرح موشزدایی از پایتخت را همه جا نصب کرده و قصد دارد چهرهی پایتخت را برای همیشه از موش پاک کند و محمدباقر قالیباف هم با هیأت همراه آمده برای بازدید از این طرح و مدام سرش را به نشانهی رضایت تکان میدهد.
ماموران شهرداری چهاردست و پا زیر پاهای ما راه میروند و موشها را میاندازند توی گونی و ما به آنها هم لگد میزنیم تا اینکه نخستین بسته غذایی از ماشین پرت میشود بیرون و ما به اهتزاز درآمدنش و رقص دوارش را مثل شهابی که در شب درخشیدن میگیرد، در آسمان دنبال میکنیم در حالی که دستهایمان را رو به آسمان گشودهایم و برای هل دادن بقیه از کمر و شانه و پاها کمک میگیریم. خیلی طول میکشد تا نخستین بسته فرود میآید و جنگ شروع میشود.
علیرضا عصار را میبینم. اولین کسی است که بسته را میقاپد و پا به فرار میگذارد. ما تقلای زیادی برای متوقف کردنش نمیکنیم و چشم امید به بستههای دیگر داریم. یک دستش بسته و یک دست دیگرش به شلوارش است که پاره شده و نگهش داشته تا نیفتد. بسته دوم، بسته سوم و کشمکش و بزن و بکش و له کن و امانش نده. اینجور وقتهاست که هیچکدام از اعضای بدن مثل دستها نمیتوانند در مبارزه کمکت کنند. به این و آن کله بزنی کلهی خودت میشکند و پاهایت در آن شلوغی نمیتوانند بالا بیایند و از باسن و کمر و ترقوه و جزایر لانگرهاوس هم کار چندانی ساخته نیست. عوضش دست، از شانه گرفته تا آرنج و ساعد و انگشتها در مبارزهی تن به تن بهترین کاربرد را دارد. زنده باد دست.
بسته چهارم و پنجم و جنگ داخلی. بستهها دارد تمام میشود و به من چیزی نرسیده. چند روز است درست و حسابی چیزی نخوردهام و لحظه به لحظه وحشیتر میشوم. کسی از پشت موهای سرم را میگیرد و میکشد. برمیگردم و میبینم نیوشا ضیغمی است و یک مشت روانه صورتش میکنم. او که زلزله چهره زشتی ازش باقی گذاشته، چنگ میاندازد به صورتم. اطرافیان هلمان میدهند و کسی به فکر انگشت کردن بقیه نیست.
بسته هشتم و پانزدهم و بیست و یکم. از مقامات لشکری و کشوری هم بینمان هستند و لحظهای امان نداریم فکر کنیم چقدر شانس آوردهایم که از معدود آدمهای جان به در برده از زلزله هستیم.
بسته آخر و امید آخر. آدمهایی که باقی ماندهاند شامل من، فرشاد پیوس، رضا داوری رئیس فرهنگستان علوم، رامین مهمانپرست سخنگوی وزارت امور خارجه، دانیال سیدین، ناصر ستارنژاد بدلکار جوان سینمای ایران و چندنفر دیگر چونان گرگی پنجه در هم میکشیم و بعضیهایمان مجموع چیزی که به تنمان است میشود نیم متر پارچه. بزن و بکش و ضد و خورد ادامه دارد تا اینکه ستارنژاد با آرنج ضربهای به سرم میزند و از هوش میروم و هیچوقت به هوش نمیآیم.
| لینک | چهارشنبه ۳٠ دی ۱۳۸۸ - مرضيه رسولی |
میدویدیم و از توی جیبهایمان
پول خردها روی زمین میریخت
و کسی نمیایستاد پول خردها را جمع کند
نه گداها
نه راننده تاکسیها
میدویدیم و کلیپس موها باز می شد
و موها شروع می کردند پابهپای ما دویدن
و شروع می کردند پیچ و تاب خوردن
میدویدیم و نفسهای تند و تیزمان
از دهان نیمهبازمان بیرون میریخت
و دندانهایمان را خشک میکرد
و زبانمان را خشک میکرد
و یک چکه آب دهان برای قورت دادن نبود
و هیچ تفی روی زمین نبود
میدویدیم و تو را می دیدیم که دیگر نمیدوی
و کفارهات
از جیبهای ما
توی راه ریخته بود.
| لینک | جمعه ٢٥ دی ۱۳۸۸ - مرضيه رسولی |
در همه چیز رازی نیست
دکون باز کردن با احساسات ما. خوب هم فروش میره جنساشون. میری میشینی تئاتر ببینی، بازیگره واسه گفتن عبارت "لباس شخصی" شیش بار معلق میزنه و زور میزنه تا یه تیکهای هرچند بیربط انداخته باشه به لباس شخصیا و دین خودش و بقیه بازیگرا و کارگردان رو به اتفاقات ادا کرده باشه. مردمی هم که ما باشیم خنده و ریسه و هورا. که ایول. یه جمله رو میگیریم و تفسیر میکنیم که منظور این بود و اون بود. خودتون شاهدید چه بازار مکارهایه. یارو تو تلویزیون تو برنامهی زنده حاضر میشه و سر یکی از مژههاشو سبز کرده، اساماس و زنگ و هورا و هوار که فلانی سرمژهشو سبز کرده و دیکتاتور رو تو رسانهی خودش ضربه فنی کرده و پوزهشو به خاک مالیده. ذرهبین میگیریم از سر مژه عکس میندازیم و در ابعاد بزرگ چاپ میکنیم و میزنیم اینور اون ور و میگیم وای دیدی طرف چهجوری تو تلویزیون از ما حرف زد؟ دیدی چهطوری پشت جنبش دراومد؟ میری میشینی سخنرانی ادبی گوش میدی و بحث کشیده میشه به ادبیات زمان هیتلر و همه در گوش هم میگن منظور سخنران هیتلر نیست و همین دیکتاتورای خودمونن و هورا و کف و سوت. از یه حرف عادی که همیشه زده شده، کلی نماد و استعاره و ایهام مییاد بیرون. یکی نیست به مایی که داریم هورا میکشیم و هر حرفی رو به خودمون و به فضای غیرعادیای که توش هستیم ربط میدیم بگه آخه وقتی داری همه چیز رو عریان تو خیابون میبینی و میشنوی، جلوی چشمت میزنن و میکشن و تندترین شعارها رو میدن، واسه چی باید برای یه حرفی که از ترس کلی لباس و چادر و چاقچور بهش پوشوندن هورا بکشی؟ واسه چی باید از همه مبارز بسازی؟
| لینک | سهشنبه ٢٢ دی ۱۳۸۸ - مرضيه رسولی |
من به موی لبت ای دوست گرفتار شدم
گرتا برگشته. نپرسیدم کجا بودی. فکر کردم حتماً از وقتی آمده اولین سوالی که ازش میپرسند همین است و حوصلهاش سرمیرود که توضیح بدهد کجا بوده. شاید هم برمیگشت بلند میگفت جهنم و خیال خودش و بقیه را راحت میکرد. موهای شبیه ماکارونیاش سرجایشان بود. فقط دیگر ناخن مصنوعیهایش را نداشت و دستش هم بوی سیگار نمیداد. میگویی حتماً رفته بوده سیگار رو ترک کنه. حالا تو فکر کن آدمها همیشه برای تغییر کردن غیبشان میزند و آدمها برای تغییر کردن زمان میخواهند. ولی اینجوری نیست. خودت را نگاه کن که دیروز آدمی بودی که آن کار را نکرده بودی و آن کار را در تمام عمرت نکرده بودی و اگر تا دیروز ازت میپرسیدند میخواهی آن کار را بکنی یا نه جوابت نهی کوبنده و محکمی بود که بیشتر از اینکه به بقیه بفهماند که نه و هیچوقت نه، شاخه و شانه کشیدنی بود به خودت. اما امروز آدمی هستی که آن کار را کردهای و برای آن کار را کردن غیبت نزد و بین دیروز و امروزت راهی نیست و اگر ساعتهای خوابت را ازش کم کنی میشود ده دوازده ساعت.
گرتا حواسش به من نبود و ابروم زیر دستش انگار میلبافتنی توی دستهای من. حواسش جای دیگری بود و حواس من به مرجان و مشتریاش بود و از توی آینه نگاه میکردم که مرجان موم میمالید به صورت مشتری و زرورق را میگذاشت روی موم و سریع میکند و صورت مشتری عین لبو میشد. حتا روی دماغ مشتری هم موم مالید. دیگر دماغ را نمیفهمم واقعن. بیا توی دماغ مرا هم موم بمال.
نمیدانم چرا هیچکس یادش نمیآید و شاید هم یادش میآید و به نفعش نیست که ده سال پیش وضع اینطوری نبود. یعنی دخترها با موهای دستشان کاری نداشتند و اگر دستشان مو داشت نمیشدند مظهر کثافت. اول با زرد کردن موهای دست شروع شد که معلوم نباشند. دکلره میمالیدند به دستشان. دکلره جایش را داد به شیو کردن و بند انداختن و حالا امروز این شده بساط ما که همیشه باید حواست به موهای تنت باشد و هر روز اندازهگیریشان کنی و همیشه سروقت تارومارشان کنی.
مرجان زیرچشمی نگاهم میکرد و حتم داشتم وقتی من رفتم اولین حکایتی که برای گرتا تعریف میکرد، حکایت آن دفعه بود که ژاله به ابروهایم رید. بعد به قضیه آب و تاب بیشتری میداد و گرتا هم برای اینکه مرجان حس کند خیلی آدم خوشصحبتی است مدام میخندید و میزد روی پایش و میگفت آره قشنگ معلوم بود به ابروهاش ریدن. چون سمت چپیه خیلی خالی شده بود. اگه از این دختره خوشت نمییاد ایندفعه که اومد حسابی میرینم به ابروهاش. مرجان هم میگفت آره برین. بعد فاش میکرد که خودش از ژاله خواسته به ابروهای من بریند. واگذارشان میکنم به قیام قیامت.
خانم رئیس نشسته بود و از اینکه یک بخش به آرایشگاهش اضافه کرده و میتواند پول بیشتری به جیب بزند خوشحال بود. از خوشحالی آرایشش تکمیلتر از همیشه بود. آرایش تکمیل یعنی اینکه نگذاری هیچکدام از اجزای صورتت از دست لوازم آرایش قسر در بروند. چند لایه کرم روی صورت، رژ گونه، ماتیک، خطچشم، مداد ابرو، سایههای چندرنگ و ریمیل فراوان. انگار به چشمها و گونه و دماغ و لب لباس زمستانی پوشانده باشی. شک نکن اگر اجزای صورت وضعیت مثل نباتات نداشتند و میتوانستد از جایشان تکان بخورند، از چنگش در میرفتند و خانم رئیس دنبال چشم و دماغ حالا ندو کی بدو. بعد خانم رئیس مجبور بود با کلهای بدون چشم و ابرو و دماغ و لب بیاید بنشیند آنجا و پز سینههای بزرگش را به این و آن بدهد. بهش گفتم چرا امروز بیشتر از همیشه ریدید به صورتتون؟ گفت نه کی؟ و زود آینهاش را درآورد و توی آینه خودش را نگاه کرد و الکی به پوست صورتش و زیر چشمهایش دست کشید و لبخند رضایتآلودی زد. عوضش ابروهایم قشنگ شده. از اولش هم بهتر.
| لینک | شنبه ۱٩ دی ۱۳۸۸ - مرضيه رسولی |
نشست نقد و بررسی نمایش "17 دی کجا بودی؟" به کارگردانی امیررضا کوهستانی
دیشب رفتم تئاتر "17 دی کجا بودی؟". دیدین تئاتره رو؟ مال امیررضا کوهستانیه. سالن تماشاخانهی ایرانشهر اینطوریه که صندلیای تماشاچیا دور سن اجراست و هم میتونی اجرا رو ببینی، هم واکنش آدما رو. اولین سالن تئاتریه که من دیدم این امتیاز رو داره. واسه من تازگی داشت. مردمو نگاه کن چه جوری ریسه میرن. پنج تا ردیف روبروته و یک ساعت و نیم فرصت داری. تئاتر دربارهی ایفای نقش یک کلت کمری در زندگی آدمای مختلفه. سروان صبح بلند میشه و میبینه کلتش نیست. زنگ میزنه به فاطی. آدما به حرفای توی نمایش میخندن. به خودت میگی به چی میخندن؟ چرا من خندهم نمیگیره؟ این چیزایی که اینا سرش ریسه میرن چرا فقط یه لبخند کمرنگ مینشونه رو لبای من؟ من چمه؟ چرا نمیخندم؟ خندهدار نیست باباجون. منو به ریسه نمیندازه. دوزم بالاست واسه خندیدن. آدمای لعنتی دور و بر، آستانهی خندهی آدم رو بردن چسبوندن به سقف. اینه که خندهم قلیله. خندهی ناقصی دارم. بین یه جمعی که لودگی شاکله اصلی ماجراست دیگه خیلی حرفا و شوخیا دم دستی میشه و نمیشه بهشون خندید چون تو خیلی وقت پیش ازشون عبور کردی. اینجاست که باید واسه خندوندن آدما خیلی چیزا رو حفاری کنی. حالا تو بیا یه چک بزن تو گوشم. بهم بگو افسرده. قبول دارم نباید اینجوری باشه. ما که افتادیم تو این روند، حالا شما نکن. شما به هرچیزی جوری بخند که بار اوله شوخیشو باهات میکنن.
با اون کلت، سوگل میخواد از استاد آرش انتقام بگیره، شیدا میخواد فیلماشو پس بگیره، عبدی میخواد خونه خرابش نکنن. خندهی آدما همه مختلف. یکی دهنو وا میکنه چارتاق، صدای قهقهه رو ول میده تو هواو سرش میره سمت سقف. یکی جلو دهنشو میگیره و تو اون تاریکی، تکون خیلی ریز شونهشو میبینی. یکی با خندهی بغلدستی میخنده، یکی شیهه، یکی صدای قورباغه، یکی سر رو زانو، یکی دست محکم تو پیشونی، یکی سر رو شونهی بغل دستی. فک کن خنده مثل عطسه بود. از این عطسهها که سر دوراهی موندن و اومدن گیر کردن. خیرهت میکنن به یه نقطه. انگار باید تمرکز کنی. پرههای دماغو گشاد میکنی و صبر میکنی. یا مییاد یا نمییاد. خندهی منم دیشب اینجوری بود.
اینا رو ولش کن. اون آدمی رو نگاه کن که به جای تماشای بازی، زل زده به کف سن. به بغل دستیش با ابرو اشاره میکنی که تکون بده طرفتو از عالم هپروت بیارش بیرون. اما اینقدر سالن روشن نیست که اشارههای ابروی تو رو ببینه. یه مشت بزن تو شکم کنار دستیت که مثل لوکوموتیو از همه جاش صدا درمییاره. دماغشو میکشه بالا، سرفه میکنه، گشنشه و صدای شکمش مییاد. حتا وقتی داره خودشو میخارونه هم صدای خاریدنه بلنده. پشت جلوئیتو بخارون و ببین واکنشش چیه. نگار جواهریانو صدا کن و بهش بگو داری بد بازی میکنی و خبر نداری. به احمد مهرانفر بگو دیگه فیلم بازی نکن بچسب به همین تئاتر و در سال هم یهدونه بازی کن. واسه آدما نسخه بپیچ. بگو خانوم شما نباید وقتی میخندی صورتتو بمالی به تن بغل دستیت. همونجور که میدونی خندهی زیاد باعث جاری شدن آب دماغ میشه و ممکنه لباس بغلدستیتو آب دماغی کنی. بلند شو هر چیزی رو که آدما روشون نمیشه به هم بگن تو بگو. بگو آقا دست خانومو ول کن، مگه نمیبینی بیچاره چقدر دستش عرق کرده و روش نمیشه دستشو بکشه بیرون و دماغشو بخارونه؟ نباید کاری کنی خاروندن دماغ جزو آرزوی آدم بشه که مرد حسابی. به صندلی صدوچهار از ردیف دوم بگو چرا شیشهی عطرو رو خودت خالی کردی؟ نمیگی مردم تنگی نفس میگیرن؟ امیررضا کوهستانی رو صدا کن و بگو حالا چرا انقد طولانیش کردی؟ به خودت بگو آخه تو رو چه به تئاتر لندهور؟
| لینک | یکشنبه ۱۳ دی ۱۳۸۸ - مرضيه رسولی |
مدیریت کلمات کلیدی
شب است و از سر کار آمدهام و نشستهام کنار شومینهی خاموش خانهمان دارم شال گردن میبافم. سومین کلاف است و خسته شدهام که تمام نمیشود. بعد صدای همهمه میشنوم. گوش میخوابانم. جوگیر میشوم و داد میزنم دارن بیرون الله اکبر میگن. بقیه با دقتتر گوش میدهند و راحله میگوید صدای کتریه بابا. داره جوش مییاد. امروز صبح هم توی خیابان یکی را دیده بودم که داشت میدوید و ناخودآگاه قدمهایم را تند کردم و به پشت سرم نگاه کردم ببینم دارد از گارد و لباس شخصیها فرار میکند یا چی. دیگر این روزها بقیهی چیزها که ارزش دویدن ندارند. دارند؟
این روزها همه چیز در حاشیه است غیر از مبارزه. مثلاً میمانی به دوستت که روز عاشورا ازت میپرسد چرا با شال قرمز بیرون آمدهای چه بگویی. فردیت فدای جمع. میمانی وقتی بقیه شعار میدهند یا حجتابنالحسن ریشه ظلمو بکن یا وقتی بقیه شعار میدهند ابالفضل علمدار دیکتاتورو تو وردار، بایستی یک گوشه منتظر شوی تا جمعیت شعارهای تو را بدهد یا همراهشان همین شعارها را بدهی و خواستههای بزرگت را که به خاطرش ممکن است کشته شوی، با موجودات ماورایی درمیان بگذاری. اگر قرار بود از موجودات ماورایی درخواست چیزی کنی که مینشستی توی خانه نفرین میکردی و دعا میخواندی. کجای دنیا آدمها در اعتراضها انتظار کمک از آسمان و اعماق زمین داشتهاند؟ مقایسه چرند نکن. تو که نمیدانی، شاید داشتهاند. الان وقت گفتن این حرفها نیست. مگر نمیبینی فاجعه را؟ این حرفها الان به مصلحت نیست. وحدت مهمتر است. این وحدت ما را به گا داده. بله حق باشماست. هلاک شدن برای متفاوت بودن هم ما را به گا داده. برای همین من گهگیجه گرفتهام.
پیش خودم فکر میکنم اگر منی که سنگ دستم گرفتهام و به واسطهاش جلوتر رفتهام و خودم را قویتر احساس کردهام جایم عوض میشد و از توی پیاده رو میرفتم وسط خیابان، لباس پلنگی میپوشیدم و سوار موتور میشدم، باتوم در هوا نمیچرخاندم و از باتومم به نحو احسن استفاده نمیکردم؟ حیف است هیچ کس به فکر ماشینیزه کردن سلاح سرد نیفتاده. یعنی دیشب داشتیم حرفش را می زدیم که باید یک ماشینهایی ساخته شوند حداقل ده پانزده تا باتوم رویشان تعبیه شده باشد و این باتومها جوری تنظیم شوند که به صورت خودکار هر چندثانیه یک بار بر تن و پیکر مردم فرود بیایند. آن وقت آدم راحتتر میتواند بهشان سنگ بزند.
من آدم مبارزهی این شکلی نیستم و انصاف نیست از خودم قهرمان بسازم. چون اگر فردا بیایند بهم بگویند اعتصاب کن و سر کار نرو به تته پته میافتم. خیلی که بخواهم زحمت بکشم و از خودم مایه بگذارم باید منصف باشم و باید چشمهایم را همه جا بگردانم و احساساتم را درست خرج کنم و کلمههایم را درست استفاده کنم و از کاه کوه نسازم و از آدمی که ظرف نذریاش را گرفته دستش و گوشهی دیوار را گرفته راه خودش را میرود با شعار ایرانی باغیرت حمایت حمایت یک مبارز نسازم و نیندازمش وسط معرکه. دیکتاتور درونم را خاموش کنم و خواستهها و اعتقادات خودم را با کلمه فریبندهی مصلحت به خورد بقیه ندهم. فقط آنجا را نبینم که جمعیت متمرکز شده و بدون وجود هیچ مزاحمی شعار میدهد. فقط آنجا را نبینم که مردم مدام دارند کتک میخورند. سعی کنم خودم را جای آدمهای بیشتری بگذارم. آن دستهی عزاداری را هم ببینم که آدمهای پیرش که لباس انتظامات دسته را به تن کردهاند با نفرت به شعاردهندگان نگاه میکنند که "دارید دردسر برای ما درست میکنید. برید اونورتر شعار بدید بذارید ما هم عزاداریمونو بکنیم."
من گهگیجه دارم و ناراحتم از اینکه فاجعه هرچه بزرگتر ما راضیتر. برای اینکه تاریخ به ما محل سگش را بگذارد. اگر عاشورا کسی کشته نشده بود، تاریخ آنجوری که باید، محلمان نمیگذاشت و ما هم بعدها چیز دندانگیری نداشتیم که برای بقیه، برای آیندگان و برای غایبان تعریف کنیم. این است که قدرت رحم سرش نمیشود. تو به واسطه مرگ دور و بریهایت قدرت این را پیدا میکنی که توی خبرها دوام بیشتری بیاوری و مهمتر باشی و مدام ازت حرف بزنند، آنها با کشتن آدمهای مثل خودت، قدرتشان را به رخت میکشند و بیشتر میترسانندت. شگفت انگیزی، متأسفانه یکی از ارزشهای ششگانه خبر است.
| لینک | دوشنبه ٧ دی ۱۳۸۸ - مرضيه رسولی |

